صدای ویالون پیچیده توی سرم. آهنگ لج در بیارِ ترسناکی است. لرزه ی آرشه اش چنان هولی در دلم می اندازد کانهو زلزله... هول می اندازد، این آهنگ هول می اندازد توی دل من. لرز دارد بله. خربزه خوردن را نمی گویم. نه. آرشه و ویالون را هم نمی گویم. این در خود مچالگی و عرقِ قطره قطره جمع شده روی نرمی دلم زیر پیراهنِ صورتی رنگِ مرده ام از این ها نیست. از کودکِ چمباتمه زده توی دلِ زنی است که توی خواب دست های مرا می فشرد. زنِ لاغری که صورتش پر از زخم است. جای ناخن...جای چنگ... جای چنگ توی صورتش به استخوان رسیده. تا به حال کسی را طوری چنگ زده ای که به استخوان برسد؟ این زن را کسی...چیزی... درنده خویی چنان چنگ انداخته بود که به استخوان رسیده بود. یعنی چه حسی می تواند داشته باشد لحظه ی برخوردِ ناخن به استخوانِ زنی که تقلای زایمان دارد؟ او درد می کشد یا تو؟ او جیغ می کشد یا تو؟

بگذار من بگویمت چه حسی دارد چنگ زدنِ زنی که کیسه ی آبش پاره شده. لذت؟ نمی دانم. هرچه هست هول می اندازد توی دلت. هول. هول همان ترس است؟ نمی دانم. فقط می دانم ناخن تا به استخوان نرسیده می دَرد و می دَرد... مثل هوسِ خوابیدن با دختره باکره ی 13 ساله ای می ماند که رو به پشت خوابیده باشد روی تختی فلزی بدون تُشک، بدون ملحفه، در اتاقی بدونِ چراغ. تا زمانی که به استخوان نرسیده.اما... به استخوان که رسید می شود نورِ ماهِ تابیده توی اتاق...گریخته از لای پرده ی کلفتِ مشکی. همین که ناخنت به استخوان می رسد دخترک سرش را بر می گرداند انگار و از گوشه ی شانه ی راستش خیره می شود توی صورتت. بی صدا. فقط نگاهت می کند. جنبشِ حیوانی دوارّت را روی گودی کمرش خیره می شود. حالا فهمیدی چنگ زدنِ صورتِ زنِ حامله ای که کیسه ی آبش تازه پاره شده چه حسی دارد؟

حالا که تیغ در دست جا گرفته بگذار برایت بگویم. لذت همیشه از جایی زیر ناف شروع می شود و جایی زیرِ گلو تمام می شود. تیغ؟ چرا تیغ؟ خودکشی؟ من؟ نه. خودکشی بی فایده است. مثل این می ماند که بخواهی ضماد بگذاری روی جای چنگ هایی که به استخوان رسیده. مثل این می ماند که از ترسِ نورِ ماه و صدای فنرهای تخت و نگاه دخترک تمام هیکل مطعفنت را بخواهی از روی کمرش بلند کنی و پیشِ چشم هایش برای رهایی استمناء کنی و احساس کنی دلرحم تر از تو روی زمین نیست! نه. خودکشی راهش نیست. راهش را من به تو می گویم. باید با این تیغ از زیر ناف تا زیرِ گلو را ختنه کرد. بی رحمانه. آنچنان که تیغ به استخوان برسد!  

 

+خوابِ بد دیدم.

+ نوشته شده در جمعه سی ام آبان 1393ساعت 23:6 توسط سروناز حکیمی |

پنجره را باز می کنم. پرده را کنار می کشم.به ماشین های توی خیابان خیره می شوم.
دقت کرده ای همیشه وقت هایی که خیلی خوش می گذرد به تنها چیزی که فکر نمی کنیم همان لحظه و همان مکان است؟ گاهی از ترس خاطره ساختن, خوش بودنم نمی آید. خاطره ساختن ترسناک است.یک شب که هیچ انتظارش را نداری طوری گریبانت را می گیرد که چشم هایت زورشان می آید، اشکشان می آید.

من با تو، این روزها مدام ازین ترس ها توی دلم دارم.

خانوم همسایه روبرویی داد می زند

"علی؟اون واشِرو بیار می گم. بابات واستاده اینجا دوساعته... علی؟ علی؟"

"اومدم مامان. داد نزن."

"بدو دِِِِ...خونه رو آب ورداشت. مریم زیرِ اون گاز و کم کن تا من بیام."

پرده را پایین می اندازم. من با تو این روزها مدام ازین ترس ها دارم. یکهو طوری غرق لحظه ها می شوم که ترس برم می دارد. نمی گویم آن دو کلمه ی نوک زبانم را وقتی که بینی ات را توی موهایم فرو می بری و بو می کشی...

پنجره هنوز باز است. صدای ویبره ی گوشی از روی میز پشت سرم می آید می پیچد توی سرم.

"مریم؟ کجا موندی دختر؟ این بوی سوخته از کجا می آد؟ مگه نگفتم کم کن زیراون برنجو؟"

"از خونه روبروییه مامان. کم کردم. چقدر داد می زنی."

یکی از همین روزها باید از پشت توی آغوش بگیرمت. راستی، می دانی فلسفه ی از پشت کسی را توی آغوش گرفتن چسیت؟ نه. نمی دانی دیگر اگرنه گُرو گُر قرمه سبزی های ظهرهای جمعه نمی سوختند...

از پشت توی آغوش گرفتن و نوازش سینه های یک زن یعنی هرازگاهی چشم هایت را از من بگیر. بگذار پشت زنانگی مردانه ات پنهان شوم. آرام بگیرم. خودخواهانه نیست. از روی خشم و برای اثبات قدرت نیست. مردی که از پشت آغوش می گشاید، می فشارد و می بوید، غمخوار است. غم های گم کرده توی کوچه پس کوچه های سینه ات را می خواهد.

صدای زنگ گوشی هنوز از روی تخت می آید...

این بار صدای مرد می پیچد:

"علی بابا بدو برو ازآقای میری آچارشو بگیر و بیا بابا"

"آقای میری؟ نه نه. نری ها. همین مونده مهری بره جار بزنه شیرآب گرممون هم خرابه."

"چی دیگه خراب بوده مگه؟" توی صدای مرد لبخندی است. ازآن لبخند ها که معلم ها سر کلاس به بچه های عزیزکرده ی حواس پرتشان می زنند.

"یادت نیست سر اون بشقاب نذری چه آبروریزی ای کرد؟ پاشده یه کاره اومده دم در که بشقاب نذریمو بده ببرم. انگارمن اون بشقاب لب پره از جهاز موندشو می خوام بخورم."

"کار بدی نکرده بنده خدا که...نذری داده بعدم اومده دنبال ظرفش..علی؟...بابا؟..."

یکی از همین روزها باید از پشت توی آغوش بگیرمت. باید زن بودنم را بپیچم توی آن یک متر پارچه ای که مادر هر روز صبح تویشان نان تازه می گذارد و می آورد خانه...زنانگی ام باید بوی نان تازه بگیرد تا بدانی که از پشت توی آغوش گرفتن تنها کار مردها نیست.

من هم می توانم... من هم می توانم طوری سینه های مردانه و سختت را بفشارم که خط وسط ابروهایت از هم باز شود. به دست های کوچک زنانه ام اعتماد کن. به لاک های رنگ و وارنگ روی ناخن هایم سپرده ام روی دلت ضرب بگیرند. حواست را پرت کنند. تا روی پنجه هایم بروم و شانه ات را ببوسم.پس کی یاد می گیری که گاهی هرچه بارِ کجِ به مقصد نرسیده، روی شانه هایت تلمبار کرده ای راباید به لب های کوچک من بسپاری مرد.

"شارژ ساختمونو دادی؟ گذاشته بودم رو میز توالت."

"نه. من ازین مدیرساختمون جدیده هیچ خوشم نمی آد بهروز. خودت ببر"

لبخند. خستگی. مِهر. "این دیگه نرسیده چی کارت کرده؟ اینا که تازه اومدن که."

"نمی دونم. یه جورین کلن. اون روز مهری می گفت زنش منشیه. ازینا که ماتیک پررنگ می زنن. موهاشونو بِلُند می کنن یه لاّ هم از زیر روسری می ذارن بیرون."

اینبار صدای خنده ی مرد بلند می شود: "همون مهری که اومده بود بشقاب نذریشو به زور ببره؟"

گوش چسبانده بودم به توری پنجره و اخم زن را تجسم می کردم. گوشی هنوز زنگ می خورد و تخت را می لرزاند.

باید یکی از همین شب ها دمپایی ابری سفیدم را بگذارم لای در خانه ، زنگ خانه ی روبرویی را بزنم و توی گوش زن بگویم... "یک بار هم که شده بگذار بوی قرمه سبزی سوخته کل محل را بردارد" و گونه اش را سفت ببوسم... بعد تند و تند بدوم توی خانه و گوشی را از این زنگ خوردن های شبانه خلاص کنم...

_الو...(مکس طولانی) آره. خونم. بیا.

بگذاریک شب بوی تنت خواب رابرچشم هایم حرام کند. گریبانم را بگیرد. بگذار هرچه می خواهد بشود...به جهنم...می خواهم از پشت توی آغوش بگیرمت...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 23:2 توسط سروناز حکیمی |

"در بر چشمه ی نور،در کنار خورشید، بر فراز افلاک...لابه لای گل سرخ...زیر امواج کبود....وقت بشکفتن گل ها،در ورق تازه ی گل..."

 میلاد درخشانی و بِیس آهنگِ توی گوش هایم چنان دَوران لذت بخشی می اندازد توی کاسه ی سرم که یکهو انگار روی تخت دوطبقه ام دراز نکشیده باشم. لب تاب روی زانوی خم شده ام جا خشک نکرده باشد. گوشی لو باتری نزند. مانتوی اتو نکشیده روی چوب رخت آویزان به کمد، تاب نخورد از چپ به راست. از راست به چپ.
 نور چراغ، سفید نباشد.
آیینه ی تنهای آویخته به دیوار لک نداشته باشد.
جای پنجه ی مشت شده ای روی در چوبی اتاق نمانده باشد به جا...
انگار که دیگر ارتباط مستقیمی نباشد بین خالی ماندن قوطی قهوه و پاکت نامه ی روی میز.
انگارکه تسبیح زرشکی رنگ او، کتاب های نخوانده، سوال های صحیح نشده و جزوه های پاک نویس نشده همه یکهو نباشند.

"در نسیم خوش روز، در دل تیره ی شب، با دلی پر از امید...در دل تیره ی شب... با دلی پر از امید...عطر خوشبوی گلی..."

بخوان مرد. بخوان. همین که می خوانی همه ی پیرمرد های همیشه درراه مانده ی زندگی ام دویدنشان می گیرد.
عینک های گرد کوچکشان را از چشم بر می دارند.
عصاهاشان آرام از زیر مچ های همیشه ی خدا چروک خورده ی نحیفشان در می آید می رود توی آسمان. موهاشان رنگ می گیرد.
شانه هاشان صاف می شوند.
سرهاشان بالا می آیند.
آسمان پر از عصاهای چوبی می شود.
بوی چوب گردو پخش می شود توی بینی همه ی من و زن های همیشه منتظرِ پشت پنجره.

 "همدم و غمخوار مرا، تو سراپای وجودی...با سر پر از گناه...من تو را می جویم....من تو را می خواهم..."

صبح زود می شود.
پاییز می شود.
توی تخت ماندن بی قراری می آورد.
آن بیرون باران می گیرد.
همین که می خوانی کتری فلزی بدقواره ام سوت می کشد. چای خوردنم می آید. خانه بی قراری می آورد. پنجره ی رو به اتوبان را که باز می کنم نم باران می پاچد توی صورتم... یک بارِ دیگر که بگویی " جز تو نبود، یار مرا..." یادِ آن روزها می افتم که لپ هایم را نیشگون می گرفتم، موهایم را بلند می کردم و یواشکی گودی کمرم را توی آینه دست می کشیدم... آن روزها که چشم هایم گله گله آتش داشت. هر ناخنم را یک زنگ لاک می زدم و منتظر هیچ پیرمرد عصا به دستی نبودم.

 "نوبت والای منی...روح منی... جان منی... تو سراپای وجود، تو بزرگی نوری..."

 نمی گویی این ها را هی پشت هم وذکروار توی گوش های من بخوانی دعایی می شوم؟
دعایی می شوم...
شده ام.
دیگر دیر شده.
همه چیز از یادم رفته.
همین طور طاق باز از سقف می افتم روی تخت. لب هایم تند و تند تکان می خورند. چشم هایم پشت پلک های بسته ام تند و تند می چرخند. باد دیوانه می شود. یک لنگه ی پنجره را باز می کند می کوبد توی دیوار،کانهو مرد تازه از جنگ برگشته ای که مردانگی اش را روی اولین تن زنانه ای که ببیند باز می شناسد.
 دعایی شدن مگر مسری است؟ چشم هایم درجا باز می شوند. آیینه ی لک گرفته ی روی دیوار می افتد. هزار تکه می شود. من می خندم.
لب هایم همچنان ذکروار تکان می خورند.از تخت پایین می پرم. یک تکه از آیینه می گیرد به کف پایم... خون..خون...من هنوز می خندم.در را باز می کنم. پابرهنه می دوم توی اتوبان. بوی چوب گردو همه جا را گرفته. با صدای بِیس آهنگ صدای برخورد پاهایم با زمین را گم می کنم... دانه دانه خانه ها.. دانه دانه پنجره ها را چک می کنم... باران می شوم و می بارم توی صورت تمام زن های منتظر پشت پنجره...

 "تو خداوند منی...تو خداوند منی"

 اگر همین طور بخوانی از من تنها چند گله خون روی سنگ فرش های گوشه ی اتوبان می ماند و پیرمردی که مثل همیشه عصایش دیربه آسمان رفته...

 

 

+قسمت های توی "..." متن آهنگ دیوانه کننده ی "تو خداوند منی"ِ میلاد درخشانیه. گوش بده. نه نه...اونجوری نه. نیگا کن منو..."گوش بده"!

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مهر 1393ساعت 0:41 توسط سروناز حکیمی |

خنده خنده.
 اخم.
خنده.
"شرط ببندیم؟"
"می بازی خُب دوباره" خنده. خنده. 

نه نه نه... هیچ می دانی من می ترسم تو را بنویسم؟ هیچ می دانی من شب ها تا صبح توی آهنگ های مردی گم شده ام که دانه دانه موهای سرم را می پرستد؟ تا به حال شده دانه دانه موهای سر زنی را بپرستی؟ این مرد دانه دانه موهای سرم را می پرستد. همیشه فکر می کردم باید که گوشه ی لب به دندان، سیاهی چشم هایم را پشت پلک هایم گم کنم از لذت، که مردی هوس بوی موهایم را در سر داشته باشد اما من ... خدا می داند که این روزها دانه دانه موهای تنم صاف صاف می ایستند از شرم مردی که دانه دانه موهای سرم را...

 صدای بِیس آهنگ توی سرم می پیچد. سرم می چرخد. دَوَرانی. چشم که باز می کنم این من می شوم ایستاده وسط "میرزای شیرازی". طبق معمول. در راهِ کافه ی بی اسم. در هوس دیدن مردی که توی کافه نیست. تا به حال شده با مردی که قرار نیست ببینی توی یک کافه قرار ناگفته ای داشته باشی که فقط خودت ساعتش را می دانی؟

 این بار اما وسط خیابان وحشت برم نداشته، عریان نیستم، تقویم سرتاسر بی تاریخِ سفید برگ در دست ندارم، سال و ماه از یادم نرفته، پیرزنی ارمنی با واکر از خیابان رد نمی شود، این بار عینک گرد طلایی ام را به چشم ندارم. پوست انداخته ام. ملتهبم، سرخم. باد می پیچد توی دامن بلندم. دامن بی رنگم. انگار که کور رنگی گرفته باشم.

من می ترسم از تو بنویسم. دلم پیچ می خورد. توی شیشه ی ویترین نشر چشمه نگاه می کنم. انگار که نگاه کردن توی شیشه ی ویترین نشر چشمه یک قرارداد نانوشته باشد. پوست سرخ صورتم را می بینم. لبخندی که مال من نیست لب هایم را گرفته آتش می زند. می سوزد. پوست دست هایم. صورتم... دست های من؟ صورت من؟ یا شاید هم غریبه ای ایستاده توی شیشه و به من نگاه می کند با چشم های آب افتاده. می سوزد. انگار که روی گونه هایم، بناگوشم، لب هایم... پشت پلک های داغم گناهی نابخشودنی رخ داده باشد. انگار که ساعت ها سینه به سینه ی دیوارِ شهوت پشت کرده باشم به تو از شرم، یا شاید هم پشت کرده باشم به شرم از برای تو... جهنم که شاخ و دم ندارد.

 "آقا؟ تقویم دارین؟"
"اون جا خانوم...روی اون قفسه پشت رمان های تاریخی..."

رمان های تاریخی. "میرزای شیرازی" و من و این تقویم شده ایم یک رمان تاریخی. بیا بیا. بگذار من روبنده ببندم با سرمه ی غلیظ بر چشم هایم. تو بشو خود رضا شاه اصلا...چادر از سرم بکش. توی یک کوچه ی تاریک، برق سرمه ام را ببین. شرم نکن. من می دانم می خواهی جای چنگ هایم روی پهلوهایت بماند. خنده ام را ببین. پاهای رقصانم را ببین. ولوله ی توی چشم هایم را ببین. زن دیوانه که شرم کردن ندارد.

"برات تقویم خریدم."
"اووووو...دیوونه، مرسی. چه کردی!!!..."
با صورتِ جمع شده: "ایییییی....قهوه اش خیلی تلخه"
"بیا بیا...شیرینی منو بخور!"
"آخ جون"

کافه سرجایش مانده. نه خاک گرفته و نه خراب شده رو سر مردی که دانه دانه موهایم را...نه. همان طور آرام و ساکت مانده. زن و مردی نشسته اند روی همان صندلی های بلندی که همیشه ذوق می کردم وقتی روی آن ها می نشستیم. آخر پاهایم به زمین نمی رسید. نمی دانی چه لذتی دارد پاهای آدم به زمین نرسد و لیوان قهوه جا خشک کند توی یک دستت و دست دیگرت روی یقه ی مردی بازی کند که دانه دانه موهای سرت را...

 این ها را ول کن. داشتم می گفتم. زن و مردی نشسته اند همان جا که من و تو همیشه می نشستیم. نگاه از هم دزدیده اند. دست در دست هم دارند انگار. مرد اما تند و تند حرف می زند. زن نگاه می کند اما نمی بیند. گوشش توی خیابان است، به بوق ماشین ها. به بوی گلفروشی چند قدم آنطرف تر. به لانه ی کبوتر پشت پنجره... کف دست مرد را باز می کند. دستش را مشت می کند می گذارد وسط دست های پهن او و خیره می ماند. و من بوی حسرت را می شناسم. چیزی است شبیه بوی کافور و عرق تن دخترک 15 ساله ای که بکارتش را به آلت مرد 50 ساله ای باخته باشد، با لبخند.

 صدای ماشین ها هنوز می ایند. مرد هنوز تند و تند حرف می زند. من با صورت سرخ کز کرده ام گوشه ی کافه. اشک می ریزم. می خندم. دست به لیوان های تزئینی می کشم. تقویم نویی را رو به سینه ام می فشرم. ناخن هایم را می جوم. می خندم. یک پایم را تند و تند و عصبی تکان می دهم. پشت گوشم خارش عجیبی پیدا کرده. می سوزد.

 "به به...سلام...داوود...اون قهوه ترک مال آقای هدایتیِه... اول اونو ببر...کجایین شما دو تا؟"
"هستیم. میایم. درگیر کاریم. کم وقت می کنیم سر بزنیم بهتون."
"همون همیشگی؟" لبخند.
"همون همیشگی، فقط ازون شیرنی ریزا هم یادتون نره. ازون خوشمزه ها!" چشمک.

 من می ترسم از تو بنویسم. خون به صورتم می دود. 16 ساله می شوم آخر. یکهو. 16 ساله می شوم با مانتو شلوار خاک آلود، دوان دوان، نفس زنان، بی شرم، بی ترس. عرق از گوشه ی پیشانیم چکه می کند. یخ می زند کف دست هایم. به خارش می افتد. شاید اگر یک خط دیگر بنویسم قوس کمرم گیر کند توی مشت هایت و دیگر راه فرار نباشد.

 باید بلند شوم از جایم. تقویم را زمین بیندازم. بروم سمت زن و مرد توی کافه و یک سیلی محکم بزنم توی گوش مرد که هنوز تند و تند صحبت می کند و بعد بوسه ای روی لب هایش بکوبم با خشم، بی حس، سفت و سخت. تحقیر آمیز. تا حواسش خوب جمع شود و بعد دست مشت شده ی زن را کف دست بازش نشانش دهم و آرام، انگشت هایش را دور مشت زن جمع کنم، بفشارم و بعد بی حرف از کافه بیرون بیایم...

 من می ترسم تو را بنویسم. نگفتم چرا؟ انگار گفتم...انگار...ناخن های دستم را توی گوشت کف دستم می فشرم و "میرزای شیرازی" را آرام آرام پایین می آیم. دیگر نمی سوزم. پیرزن ارمنی با واکر از خیابان رد می شود... همان بِه که من تا آخر عمراز مردی بنویسم که موهای سرم را دانه دانه...

 من می ترسم تو را بنویسم.

++رجوع شود به دو سه تا پست قبل تر "دست هایت را خودم بستم". این پست به نوعی در ارتباط با اون پست هستش. ارتباط دقیقشو خودمم نمی دونم. نپرسین!

+++میرزای شیرازی: اسم یک خیابان. در تهران.

+ نوشته شده در جمعه چهارم مهر 1393ساعت 14:46 توسط سروناز حکیمی |

می خواهم هنوز...من هنوز می خواهم همه کس تو باشم جز اینی که هستم. من هر روز و هر شب می خواهم که جایم عوض شود. که سروناز دیگری شوم. که چاق و زشت هم که شده، پیر و چروک هم که شده، سروناز دیگری شوم. ذوق دیدنت را کنم توی یک راهروی سفید با چند پله ی کوتاه. هیچ کس نمی فهمد این که من دیگر ذوق تورا نمی کنم درد دارد. این که تو همیشه دست های من را توی هوا بقاپی و من کوتاه لبخند بزنم چه باری می شود روی دوش هایم. هیچ کس نمی داند این سروناز را بودن چه حالی دارد. سرونازِ انتظار. سرونازِ حرف پشتِ حرف. چرا سرونازِ سکوت نمی شوم یک بار؟ چون حرف زدن آسان تر است  شاید.

توی این سرونازی که حالا هستم آنقدر انتظار کشیده ام که دیگر صدای نگاهت را از بالای پله ها نمی شنوم. آنقدر صبح تا شب چشم دوخته ام به در که بیاید، که یک لبخند روی لب هایش بنشانم با آن پیراهن سرمه ای خال دار که دیگر تو را پشت پنجره نمی بینم. آنقدر صدای پیانو توی گوشم پیچیده صدای پاهایت را توی راه پله نمی شنوم. رد می شوم. باید که سروناز دیگری شوم. گاهی اوقات باید سرم را بالا بگیرم. بالای پله ها را نگاه کنم. نمی شود که هی کفش هایم را نگاه کنم که. یک بار هم باید بالا را نگاه کنم. چشم های منتظرت را در آورم از انتظار. آخر تو نمی دانی اما من می دانم انتظار یعنی چه. من می دانم صبح تا شب نگاهت به در باشد، چشمت روی ساعت بلغزد، صدای پیانو توی سرت بچرخد یعنی چه... تو اما اول راهی...

نسوزی این سرونازِ سرمه ای خال دار را ها. نسوزی این سرونازِ تنهای توی  راه پله را که هی نگاه کفش هایش می کند. که هی غرق می شود توی خاطره های مردی که دست های بزرگی داشت، دارد... نمی دانم. نسوزی این منِ قلابی رنجور را. شب ها که سر روی بالشت می گذارم یک جفت دست گرم بزرگ زیر پلک هایم جا می گیرند. زیر پلک هایم. توی چشم هایم. باز که می کنم چشم هایم را می روند جا می گیرند روی سقف...کنج دیوار...بلند می شوم روی تخت دو طبقه ی بلندم می ایستم. مرا ببین چه بلند قد شده ام؟ رسیده ام تا تو. خود خودت هم که نه. شانه ات شاید. پشت می کنم به دست ها می گیرمشان همان گوشه ی سقف می گذارمشان روی چشم هایم. یکهو یک لبخند پهن می آید می نشیند روی لب هایم. سرد می شود. باد می شود بوران می شود. دست ها کنار می روند. او ایستاده... من ایستادم. جیغ می زنم. می دوم. این کدام سروناز است؟ می شناسم؟ با آن دست های پهن بزرگش می دود دنبالم...

"یعنی بگیرمت کشتمت سروناز..."

"آره...اگه بگیری..." صدای بلندِ خنده. کمی گوش خراش است برای حالا. آن طور نگاهم نکن. بله. گرفت مرا. شاید هم کشت مرا نمی دانم. من فقط می دانم شب ها تا صبح گوشه ی دیوار می ایستم و دست ها را روی چشم هایم می گذارم تا دوباره و دوباره بگیرد مرا... هر بار اما باید آرام تر بدوم. می ترسم امشب مجبور شوم بایستم. آن قدر هر شب صدایش دور و دورتر می شود که می ترسم امشب اگر بایستم هم در این باد و باران نشنوم...نرسد... نگیرد. می بینی؟ تو تازه اول راهی... تا من تنها چند پله فاصله است... صدایم کن...

+ نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 11:29 توسط سروناز حکیمی |

بله می دانم. خوب هم می دانم. یک روز می شود که از پله های ساختمان تمام سفیدِ بدونِ آجرِ خانه ام خواهم دوید. دم در خواهم آمد و زانو خواهم زد کنار جنازه ی خون آلودت. هنوز چشم هایت را نبسته دستت را بالا می آوری دستم را می گیری توی دستت و بعد نفس آخر را می کشی. از بالا آوردن دستت تا نفس آخر من یک دور خواهم مرد و زنده خواهم شد. یک دور کامل از نو به دنیا خواهم آمد. زیبا و ظریف و خواستنی توی گهواره ام دراز خواهم کشید در حالی که تو جایی دور یا نزدیک _نمیدانم_ توپ بازی می کنی. راه خواهم رفت توی پوشک سفید بی قواره ام و پدرم با یک دوربین فیلم برداری کوچک با ذوقی اغراق آمیز وبچه گانه دنبالم می دود در حالی که تو توی یک کلاس خالی روی یک تخته ی سیاه می نویسی "الف". دوچرخه سواری یاد خواهم گرفت. اولین دعوای دخترانه ی جدی ام را توی کوچه بر سر یک عروسک دست دوز خواهم کرد. رژ لب مادرم را دزدکی جلوی آیینه ی دستشویی خواهم زد در حالی که تو حرص جوش های تک و توکِ روی پیشانیت را می خوری... توی خیابان شلنگ تخته می اندازم و موهای بافته ام را از زیر مقنعه بیرون می گذارم. توی تنهایی هایم آیینه ی حمام را یواشکی می بوسم و مثل دیوانه ها می خندم در حالی که تو کفش هایت را واکس می زنی... در حالی که تو یک جایی دور یا نزدیک... اولین زن زندگی ات را با کنجکاوی می بوسی.

و بعد یک روز آرام و بی صدا توی یک ایستگاه اتوبوس کنارت خواهم نشست و به انتهای خیابان نگاه خواهم کرد در حالی که تو با خودت فکر می کنی چقدر خوب موهای کوتاه مشکی ام را با هم پشت گوشم می دهم. در حالی که من...نه...نه... این بارمن سرم را بر می گردانم و همان بار اول لبخندت می زنم. صبر نمی کنم یک هفته، تا اتفاقی توی کوچه ای جایی تصادفا با هم برخورد کنیم و تو کتاب های مرا از روی زمین برداری و دسته کنی و بدهی دستم و بعد لبخندت بزنم. نه همان جا... توی همان ایستگاه اتوبوس زنت می شوم. توی همان ایستگاه اتوبوس موهایم را به هم می ریزم تا مجبور شوی پشت گوشم جایشان کنی و بگویی "چه گوش های ظریفی". هما جا بوسه ی روی لب هایت می شوم. دست توی دستت... چشم توی چشمت می شوم. عاشقت می شوم...

سرت داد نمی زنم. دست های کوچک همیشه خنکت را مسخره نخواهم کرد. رمان های رنگ رنگِ توی کتابخانه ات را خاک خورده و بی کس رها نمی کنم. پیرهن های یک دست سپید آستین بلندت را با بی میلی نگاه نمی کنم. کاست های سنتی ات را از وسط نخواهم شکست. عاشق آن دوره گرد ژنده پوش نخواهم شد. پشت شیشه، زیر باران، آرزوی از دست رفته ات نمی شوم. دل به دست های پهن و گرمش نخواهم داد... توی آن تختِ غریبه دود سیگارش را خیره نمی شوم. حرف این و آن را گوش نمی دهم... دق نمی دهمت...

من...قبل از این که از بالای ساختمان سفیدِ بدونِ آجرِ خانه ام خودت را پرت کنی یک دورِ کامل با تو زندگی خواهم کرد. طعمِ شیرینِ اولین زنِ زندگی یک مرد را یک روز ناغافل توی یک کوچه ی تاریک، با تو خواهم چشید. بله. می دانم. خوب می دانم که این خونِ قرمزرنگِ کفِ دست هایم تا ابد پاک نخواهد شد. خوب می دانم که تا ابد دیگر مردی از بالای سختمان سفید بدون آجر خانه ام خودش را به خاطر من پرت نخواهد کرد. خوب می دانم که تا ابد توی یک کوچه ی تاریک اولین زنِ زندگیِ یک مرد نخواهم شد. خوب می دانم که من توی ایستگاه اتوبوس اشتباهی عاشق دوره گرد ژنده پوشِ آن طرفِ خیابان شدم...

+ نوشته شده در شنبه دهم خرداد 1393ساعت 1:43 توسط سروناز حکیمی |


کتری را گذاشتم روی گاز و تندی دویدم پشت پنجره. تاریک شده بود. یعنی تاریک تاریک هم که نه. گرگ و میش بود. ازآن قرمز کبودها که من خیلی دوست دارم. صدای تلویزیون طبقه پایینی ها از پنجره شان می آید بالا. یعنی الان آمده خانه؟ تازگی ها زنگش که می زنم همان اول سلام نداده می پرسد "پریودی؟" این است که خفقان مرگ می گیرم و از نتیجه ی فوتبال فلان تیم و فلان تیم می گویم برایش. دوست دارد.از هوای آلوده ی تهران و این که حالا این جا هم که نیست چیز زیادی از دست نداده است که. هوای این جا خیلی آلوده است.از شمعدانی های زرد شده ام...آخ آخ نه.این را نمی گویم. این هم نق به حساب می آید.تلفن را آرام بر می دارم و با تردید انگشت اشاره ام را روی شماره ها می گذارمو می چرخانم. خب حق هم دارد. خسته و کوفته از سر کار که می رسد خانه دیگر جان نق شنیدن ندارد. از کاکتوس ها بهتر است بگویم. "من آخر 5 کاکتوس کوچک دارم که همه را ردیف توی آکواریوم خانه نگه می دارم. از وقتی دنیز رفت و صاف نشست آن تو شکست و دیگر هرکاری کردم جای ماهی ها نشد. از آن موقع به بعد تویش کاکتوس می گذارم. 4 تا گلدان کوچک و یکی هم توی لیوان یکبارمصرف. هیچ وقت نفهمیدم چرا یعنی نپرسیدم چرا...یک روز که از مدرسه آمدم خانه ورفتم سراغشان دیدم یکیشان دیگر توی گلدان قشنگ قهوه ایش نیست. توی یک لیوان یکبارمصرف تکیه داده و قوز کرده است. من هم دیگر نپرسیدم چرا. انگار که عادی باشد. اگر آن همه قوز نکرده بود حتما فکر می کردم که یکسال بزرگ شده آخر او را اول از همه خریدم."

–هنوز پشت خطی؟

-آره. خب دیگه؟ می گفتی.

"من نمی دونم کاکتوس ها هم کادوی تولد می خوان؟ یعنی می فهمن تولد چیه؟ من اون روز هرکاری کردم قوزشو نتونستم کاری کنم. عجیبه کاکنوس ها گیاهای سفت و سخت و شق و رقین نمی دونم چرا این یکی این همه قوز داشت. تنها کاری که تونستم بکنم این بود که یه ربان سبز بستم دور لیوان یکبارمصرفش. تولدت مبارک...نمی دانم دقیق چند ساله شده بود."

-هنوز پشت خطی؟

-آره بابا چن بار می پرسی؟

-آخه دیدم هیچی نمی گی. امروز کار چطور بود؟

-مثه همیشه. سروی دیگه خسته شدم.همه ریختن سرم. ول کن این حرفارو. از کار که می گم حالم بد می شه. تو از خودت بگو. چه خبر؟ چه کارا کردی امروز؟

کنار آکواریوم شکسته قدم می زنم و از روی شیشه کاکتوس قوز کرده ام را نوازش می کنم. سیم تلفن را می گیرم حلقه می کنم دور انگشتم و می پیچانم.

-هستم. خبری نیست. فیلم دیدم.

"از خودت بگو"این که همان ترجمه ی تحت الفظی "نق بزن" می شود. سروی فک کن. فک کن. فقط سکوت نکن. ساکت که بشی باید قطع کنی.مگر از قدیم نمی گفتن سکوت علامت رضاس...که سکوت کن. سرخ شو. سرتو بنداز پایین بقیه راهو خودش می ره...! پس چرا این جا هروقت ساکت می شی گوشیو روت قطع می کنن؟ آره...حالا دیگه خیلی سال از "سکوتِ علامتِ رضا" می گذرد. اما...یکهولبخند تندِ کم گذری میاید می نشیند کنج لبم. یکهو یاد قدم زدن های تجریش و سرمای زمستان و چای های هول هولکی گوشه ی خیابان افتاده ام. قدیم...آره. ازین بازی خوشش میاد. همین طور بی مقدمه...ناشیانه می گویم:

-راستی آقا چایی بیارم؟

-آقا؟                             کمی نعجب کرده.

-آره تصدقت. دور سرت بگردم. چایی بیارم؟      و صورتم گُر می گیرد.

-سروی خل شدی؟                                    حالا کمی هم کلافه شده. که لزوما بد نیست.

همان طور وسط خانه دور خودم می چرخم و موهای نداشته ام را تاب می دهم برای 5 کاکتوس ردیف چیده ی توی آکواریوم. حال رقص گرفته ام به خودم. پیچ و تاب می خورم.

-تازه دمه ها. قند پهلو...واسه آقای خودم.

-منو اسکل کردی سروناز؟ من که نمی فهمم چی می گی.

می خشکد لبخند. اما از تک و تا نمی افتم. جدی می شود صدایم. از ناز می افتد.

-گفتم یه کم زن قدیمی بشم مرد قدیمی بشی برام. هی بگی چاییت کو؟ چارقدت کو؟ لاخ موهات چرا بیرونه جلوی پنجره؟ ازین حرفا دیگه...منم برات ناز کنم.

و هی زور بزنم که ته صدایم زلزله نگیرد. من آخر نمی دانم چرا این روزها هی ته صدایم زلزله می گیرد. می لرزد تند و تند و بی فاصله. همین طور می رسم توی آشپزخانه و پابرهنه می روم سمت یخچال. سرامیک های سفید یخ اند و با خنده ی یخ یواشش قاطی می شوند و یک لرز کوچک می اندازند توی بدنم. صدایم کم بود. تنم هم شروع شد.

-اهان فهمیدم منظورتو سروی. نباید سخت می گرفتم. من یه کم حساس شدم انگاری.

در یخچال را باز می کنم و با پارچ دو سه قلوپ آب یخ فرو می دهم. خشک شده ته گلویم.

-...توی سرت چی می گذره؟ بگو به من. این روزها خیلی آروم شدی.

می پرسم و در یخچال را آرام می بندم. توی سرم بوسه های دزدکی کوچه پس کوچه های شمرون را مرور می کنم. انگار که صد سال گذشته باشد. همین طور تکیه می دهم به خنکی در سفید رنگ یخچال، سر می دهم خودم را پایین، کف آشپزخانه می نشینم و گوش می سپارم به صدای بم خسته اش.

-می گم که...نمی شه همیشه این کارو تکرار کنی. یه بارش بیشتر مزه نداره...

درجا بلند می شوم و سیم تلفن پیچیده دور انگشتم را باز می کنم و دستپاچه دست فرو می کنم توی موهای شلخته ی شانه نکرده ام. حالی دارم که انگارمثلا...بر فرض محال، محرمی تن لختم را دیده باشد. یا این که 7 ساله شده باشم صبح یک ربع دیر به مدرسه رسیده باشم و زنگ خورده باشد.

-باشه. باشه. تکرارش نمی کنیم. اصلا از اول هم شوخی بی مزه ای بود. این چایی قتد پهلو و لاخِ مو و چارقد و بلغور کردن دیالوگ هایی که مال ما نیستن. تکرارش نمی کنیم. اگه حس بدی می ده بهت تکرارش نمی کنیم.

می گویم و یک لبخندِ تندِ ترسیده می زنم. بله کمی متناقض هست اما می شود. تا به حال لبخندِ تندِ ترسیده ندیده اید؟

-اصلا بیخود داریم بحث می کنیم سروی. بخوابیم؟

می چِکُد این بی منطقِ وقت نشناس و سر می خورد روی لپم. یکی دیگر. یکی دیگر. سرفه می کنم چندتا پشت هم.

-اره اره. دیروقته. صبح می خوای بری سر کار. بخواب. بخواب. صبح خواب می مونی.

-سرما خوردی؟

-نه نه. حساسیته نگران نباش.

-یه دکتر برو. هیچ مراقب خودت نیستی.

-چشم. (بوق ممتد.)

تلفن را جا می دهم گوشه کناری. و تند و تند پاک می کنم لپ هایم را. می روم دم آکواریوم می ایستم. نگاهی به لیوان یکبارمصرف و کاکتوس قوز کرده می اندازم و آرام ربان سبز رنگ را از دورش باز می کنم. می بندمش دور مچ خودم و با دندان گره می زنم... توی شیشه ی آکواریوم نگاهی به خودم می اندازم و گونه ام را با نک انگشت نوازش می دهم...چشمانم را می بندم. لبخند می زنم...

-تولدت مبارک...


+به مناسبت 22 سالگی ام.

++ دُرُس می شه.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم فروردین 1393ساعت 16:33 توسط سروناز حکیمی |

تا به حال قفسه ی سینه ات تنگ شده؟ یکجوری که احساس کنی الان است که خفه بشوی بمیری؟ و یک آهنگ هی توی کله ات تکرار شود؟ توی اتاقت تکرار شود. توی کله ات. تو اتاقت. بعد دیگر آخرهایش نفهمی توی اتاقت است یا توی کله ات. فقط مدام تکرار شود. توی ساحل نشسته ای مشت مشت ماسه می خوری.چشم هایت خون افتاده اند و انگار که وحشت کرده باشی خیره مانده اند به آب. گرد شده اند. یک مشت ماسه می ریزی توی دهانت و دوباره خیره می شوی.

تنگ است. قفسه ی سینه ام. هوا نیست. می چرخم دور خودم. دست هایم را از دو طرف باز کرده ام و همین طور چرخ می زنم یک عالمه پشت هم.
-یک شیشه عطر برایت خریدم.
-عطر؟ نه. توروخدا. جدایی میاره.
-تو این چرندیات و باور داری؟
-من...نه. ولی...خوب...عطر نه...توروخدا.

صدای تکراری پیانو معلوم نیست از توی اتاقم است یا توی کله ام. کله ام. این کله ی وامانده ام. همین طور که پیچ و تاب می خورم انگار می رسم سرِ میرزای شیرازی*،آرام آرام بالا می آیم خیابان را. پیرزنی با واکر آرام آرام از خیابان می گذرد. موهای طلایی رنگ کرده اش لا به لا از گوشه های روسری اش بیرون زده اند و جوراب به پا ندارد. یه جایش یکی از همین کفش های طبی کرم رنگ به پا دارد. چه پیرزن تمیزی است. باید ارمنی باشد. کنار نشر چشمه می ایستم. گذری. نگاه تقویم های نویِ جدیدش می کنم؟ حالا چه سالی هست؟ 95؟ 100؟ تقویم ها همه خالی اند. روی جلدشان. توی جلدشان. همه سفیداند. کمی تعجب می کنم. کمی ترس برم می دارد. نگاهِ خیابان می اندازم. دوباره. پرنده پر نمی زند. پیرزن ارمنی کو؟ نگاه دست هایم می کنم. دوباره نگاه ویترین کوچک نشر چشمه می کنم. انعکاس خودم را توی آیینه می بینم. لُختم. لُختِ لخت. یک دستم را می گیرم روی سینه هایم. یکی را می گذارم لای پاهایم. حالا دیگر می دوم. انگار که دنبال کسی می گردم. انگار که گم شده ای دارم توی این خیابان....

رگ های دستانت ورم کرده اند. جای طناب روی مچ هایت ورم کرده. قرمز شده. پاهایت را با همان کفش های مشکی براق فرو کرده ای توی ماسه ی داغ. باید سوخته باشند تا حالا. کفش هایت. پاهایت. باید که سوخته باشند.
-ازین کفش هات متنفرم.
-می دونم.
-پس چرا می پوشیشون هی؟ زیادی برق می زنن.
-چون همش حواست بهشونه. می خوام یه کاری کنم ازم متنفر شی.
-نمی شم....نمی شم.

توی خیابان گریه ام گرفته. بازویم را روی سینه هایم می فشرم و با صورت اشکی می دوم. چراغ قرمز را رد می کنم. تمام صورتم خیس است. باید از اشک های خودم باشد. تنگ است. خیلی تنگ است. نفسم را می گویم. شاید چون تمام خیابان را دویده ام. رسیدم.

پشت در شیشه ای همان کافه ی بی اسم. گیج شده ام. نه تو هستی نه قهوه، ساعت می فروشند. ساعت هایی با بند های مشکی. سفید. ساعت های نقره، ساعت های طلا...ساعت هایی با بند های ظریف. زنجیرهای آنچنانی. ساعت های بدون صفحه. بی عقربه. خالی.

دهانم باز می ماند. سوز می آید. موهای تنم همه ایستاده اند. دست از سینه هایم بر می دارم. و با ناباوری انگشت اشاره ام را آرام روی در شیشه ای کافه می لغزانم. بو می کشم...بوی پلاستیک نیمه سوخته می آید...

-کجا داریم می ریم؟
-کافه دیگه مگه نگفتی دلت قهوه می خواد؟
-چرا ولی بلیت ها مگه مال ساعت 9 نیستن؟
-اوهوم. چه ربطی داره؟
-دیر نشه؟
-می رسیم...(با لبخند طولانی).

آفتاب تند می تابد به ساحل سوت و کور.یک مشت دیگر ماسه. مشت مشت. دهانت پر شده. از گوشه های لبت ماسه می ریزد. همین طور سُر می خورد از زیر چانه ات می ریزد روی پیرهن چهارخانه ات. پیرهن چهارخانه ی سفیدت...

-سروی این خوبه؟
-مگه پوشیدی؟
-آره. بیا ببین.
-این خوبه. به اون شلوار قهوه ایه خیلی میاد.
- نه با اون شلوارِ که طرحِ لیِ بهتر می شه.
-اوهوم. چارخونس دیگه...چارخونه با همه چی خوب می شه.

تنگ است. خیلی تنگ است. قفسه ی سینه ام می سوزد. دست و پا می زنم. می چرخم هنوز. دورِ خودم. صورتم هنوز خیس است. این همه اشک را از کجا آوردم؟ اشک؟ سوز می آید. سرد است. دیگر لب ساحل نمی بینمت. دور شده ام حالا...شنیده ام قبل از پر شدن آب توی ریه ها نشاطی به انسان دست می دهد که با نئشگی تریاک فرق چندانی ندارد...

-امروز چی کاره ای؟
-هیچ کاره.(لبخند) قهوه می خوری؟

*نام یک خیابان.
*
http://www.uploadkadeh.com/file/52045/11-almost-worried-eyes.mp3.html این آدرس رو توی نوار جست و جوی بالای صفحه کپی کنید تا آهنگ رو بتونید دانلود کنید.

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1392ساعت 21:58 توسط سروناز حکیمی |

زیرآب راه رفتن یعنی چه؟ بیا با هم بحث کنیم. بیا و دلیل علمی بیاور و کتاب های جور و واجور و رنگ به رنگ قطورت را باز کن و بگو زیر آب راه رفتن یعنی چه؟ می دانم آخرش می خواهی بگویی تو تراژدی بافتن هایت را با یک فُکتِ علمی نمی توانی  قروقاطی کنی اما من می گویم...می دانم می خواهی بگویی سروی سروی...انقدر ازش کوه نساز و چیز به این سادگی رو انقد گنده نکن. اما باز هم می گویم. زیرآب راه رفتن یعنی یک روز تعطیل که امروزباشد از صبح دلت سرجایش بند نشود. هی وول بزند. هی بگیری بگذاریش سر جا و باز مثل بچه های پیش دبستانی ات یک جا بند نشود. هی توی اتاق بدود و داد بزند "کی می ریم اتاق فیلم خانوم؟" راستی این را کدامشان کفتند؟ همین اتاق فیلم را می گویم. دلم گفت یا بهراد بود که از ته کلاس داد داد کنان فرو کرد توی گوشم؟ دستت را دراز کرده ای سمت کتابخانه ات. با وسواس و حوصله دنبال یک کتاب می گردی.

بله. زیرآب راه رفتن یعنی این که کنترل همه چیز از دست هایت خارج شود. پیش دبستانی هایت توی کلاس بدوند. گریه کنند. یک دفعه با هم. امیررضا توی بغلت ننشیند. اشک بریزد گوله گوله و تو همین طور با آن اخم همیشگی توی گوش هایش بگویی " تموم می شه کلاس پسرم. امیر. امیررضا...خانومو نگاه کن. گریه واسه چیه؟" و بعد از خودت و کارت حالت به هم بخورد...از تو و کتاب هایت، از تو و نبودن هایت. از تو و دلیل های علمی جور واجورت.دلم توی اتاق می دود و می گوید "کتابخانه را آتش بزن."

یک نگاه سطحی به من می اندازی که ببینی هنوز توی اتاقم یا نه.
-سروناز معلم شدن کار تو نیست. سروکله زدن با یه سری بچه ی زبون نفهم و بسپر به یکی دیگه.آدمای زیادی هستن که واسه این کار ساخته شدن. تو استعداد داری. استعداد. درستو جدی بگیر. تمومش کن و برای خودت چیزی بشو. کسی بشو. از سرو کله زدن با اینا به هیچ جا نمی رسی.

"امیر...امیررضا...می شینی رو پام؟"
اشک جمع شده توی چشم های کوچکش.
"نه همین جا می شینم. خوبه همین جا."
و نگاهش را از من می دزد. من هیچ وقت حرف زدن با بچه ها را یاد نمی گیرم. توی دستشویی مدرسه آب می پاچم به آیینه. دو شیار باریکِ میان ابروهایم را نگاه می کنم و معلم پیر کلاس دومم را یادم می آید. عهد بسته بودم هیچ وقت مثل او نشوم. آخر...خوب...آن موقع کوچک بودم و می دانم که این توجیه خوبی نیست اما از او می ترسیدم. یک بار که با ساناز سر مداد قرمزش دعوایمان شد من او را هل دادم. مداد قرمزش را نمی داد نا من گل رزم را رنگ کنم. 2 3 باری به خانوم گفتم که ساناز مداد قرمزش را نمی دهد تا گل رزم را رنگ کنم. او هم گفت "یه رنگ دیگه بزن دخترم" اما مگر گل رز را می شود رنگ دیگری هم کرد؟ من یک بار که بابا دیر آمده بود خانه و فکر می کرد من خوابم برده خودم از لایِ در اتاق دیدم که یکدانه ازین گل ها داد دست مامان و اشتباهی دهنش را بوس کرد. خلاصه که ساناز را هرچه کردم مداد قرمزش را نداد. من هم او را هل دادم. شاید ناخواسته بود شاید هم نه. اما یکی از دکمه های مانتوی خاکی رنگش گرفت به گوشه ی میز و پرید. شروع کرد به کولی بازی و اشک ریختن. خانوم هم که دید دکمه کف دستش است و از شانس بد من کل ماجرا را دیده بود از بازوی من نیشگونی گرفت و با اخم گفت "اگه می افتاد سرش می شکست چی؟ برو بشین. امروز زنگ تفریح هم می مونی تو کلاس. تنها." اما او که سرش نشکسته بود. فقط یک دکمه کنده شده بود. همین. من از اول هم می دانستم که خانوم معلم ها دخترهای موطلایی را بیشتردوست دارند. زیرآب راه رفتن یعنی 7 ساله باشی و موهایت مشکی و لخت باشند. و خانوم معلم همیشه دخترک موطلایی میز اول را دوست داشته باشد.

چند کتاب را توی دستت گرفتی و پشت میز تحریرت نشستی و مدادت را دست گرفتی. عینک بدون قاب مستطیل شکلت را هیچ وقت دوست ندارم. گفته بودم؟ عینک باید قاب داشته باشد. گرد باشد. بتوانی گاهی انگشتت را دورش بدوانی.

-این چرندیات چیه؟ کی گفته؟ معلم ها همه رو یک اندازه دوست دارن. فقط این بچه هان که یک اندازه نمی تونن یاد بگیرن. واسه همین فک می کنن بینشون فرق گذاشته می شه.

از آن روز به بعد من از خانوم پیر کلاس دوم ترسیدم. این شد که توی آن روز خاص که معلم ورزش ما را یک ربع بیشتر نگه داشت تا قد همه مان را توی آن دفتر زرد بزرگ بنویسد و زنگ تفریح نرفته بودیم من به خانوم نگفتم که باید حتما بروم دستشویی. هی ساعت را نگاه کردم و وول خوردم. دو باری حتی با اخم به من گفت "انقد وول نخور. تمرینتو حل کن." اما من باید می رفتم دستشویی. دیگر چیزی نمانده بود. یک ربع دیگر زنگ تفریح بود. اما...خوب...نشد دیگر. من دختر شجاعی بودم. نمی دانم چرا یکهو آن اتفاق افتاد...اما...زیر میزم کامل خیس شده بود و انگار...

همه داشتند مرا نگاه می کردند.

آن روز بدترین روز زندگی کودکانه ام بود. و من با خودم عهد کرده بودم که تکرار نشود.

روی صندلی ات جا به جا می شوی.مداد را لای کتاب می گذاری، با احتیاط آن را می بندی و عینکت را از چشم در می آوری. یک دستی. تا به حال صد بار گفتم دو دستی...عینک را دو دستی از چشم هایت...

-سروناز تو همیشه سخت می گیری. اون موقع فقط 7 سالت بوده. بچه ها زود فراموش می کنن. و من مطمئنم که خود توهم همون روز وقتی که فهمیدی ناهار ماکارونی دارین اون هم با سس زیاد تمام اون قضایا رو فراموش کردی. بچه ها زود فراموش می کنن.

لبخند می زنی. جمله ی آخر توی ذهنم انگار اکو می گیرد.

توی دستشویی مدرسه ایستاده ام و گوله گوله اشک می ریزم. بهراد توی کلاس می دوید. از روزی که وارد مدرسه شدم آن معلم مردِ توی فیلم detachment را خوب درک می کنم. همان که توی راه روهای مدرسه، توی کلاس، توی حیاط می ایستاد و به همه نگاه می کرد و هیچ وقت دیده نمی شد. هیچ وقت شنیده نمی شد. یعنی می دانید معلم بودن عالی است.آن 100 هزار تومن روز معلم و ناهارهای مجانی توی بشقاب های شیشه ای عالی است. بی نقص است و اصلا شغل انبیاء است. بله. اما شنیده نشدن بخش جدانشدنی آن است. و شنیده نشدن بزرگ ترین شکنجه ی دنیا است.

و بهراد می دوید و صدای مرا نمی شنید. امیررضا مثل همیشه اشک می ریخت. دلا شدم روی میزش "امیر...گریه؟ بازم گریه؟"

بریده بریده گفت "آخه...دل..م...واسه...بابابزگ تنگ..."

جمله اش تمام نشده بود که صدای جیغ بهراد کلاس را پر کرد. خشم و ترس ترکیب خوبی نیستند. یعنی خشمِ تنها یا ترسِ تنها را می شود یک کاریش کرد اما با هم که باشند حتما فاجعه می آفرینند. رفتم ته کلاس...

"بهراد. گریه نکن. مثه یه مرد..."

"خانوم...ما....آخه...."

"گفتم گریه نکن. مثه یه مرد بگو ببینم چی شده."

"کوروش..."

جمله ی بعدش را یادم نیست. تنها دادی که سر کوروش زدم را یادم هست.عقب عقب رفتن های علی و امیرمحسن با چشم های گرد شده از ترسشان، انعکاس اخم هایم روی در شیشه ای کلاس ...آب زرد رنگی که از پاچه ی شلوار کوروش یواش یواش بیرون می زد و روی زمین پخش می شد...تنها دکمه ی سبز رنگ کف دست بهراد را یادم است...و پشیمانی توی چشم هایش را...

زیرآب راه رفتن یعنی معلم پیر کلاس دومت شوی. آن عینک کوفتی ات را روی میز بگذار و کتاب هایت را ببند. به من نگاه کن. زیرآب راه رفتن یعنی "بچه ها هیچ وقت فراموش نمی کنند...هیچ وقت".

+کمی واقعی است. با دستکاری های من درآوردی و تراژدی های بافتنی همیشگی ام.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392ساعت 21:40 توسط سروناز حکیمی |

بابایی داشتم مهربون. بهترین بابای دنیا بود. آرام و مهربان. با انگشت های کشیده ی کشیده. انگشت های بابا لاغر و سفید و کشیده بودند. خیلی کشیده. آنقدر که من بین انگشت اشاره و شست بابا جا می شدم. بابای من آدم خاصی نبود. یک مرد کاملا معمولی بود. کم می خندید. هیز نبود. و دختربچه ها را همیشه از پسربچه ها بیشتر دوست داشت. هروقت از او می پرسیدم چرا دختربچه ها؟ می گفت دختر بچه را می شود لوس کرد...زیاد. نمی دانم چرا بوی نا می آید.

بابا آب داد. بابا نان داد. بابا به من درس داد...
توی خانه راه می رفت و به من دیکته می گفت. از آن کارها که باباها هیچ وقت نمی کنند. بلند بلند می خواند و هی می رفت از اول.
-نوشتی؟
-نه...تند می خونی.
-بابا...
-بابا؟
-هوم؟
-چرا بابا آب داد؟ چرا بابا نان داد؟ چرا مامان نداد؟
خنده خنده...بابای من خنده ی قشنگی داشت. دندان های ردیف سفید که این آخری ها با ماژیک مشکی سیاهشان می کردم و هیچ نمی گفت، خنده می کرد. خنده که می کرد انگار دو سه تا از دندان های سیاه شده اش افتاده بودند. قیافه اش بامزه می شد. مثل گداها. خلاف کارها. این بوی نا فکر کنم از اتاق آبجی پروانه ی مامان می آید.
-چون مامان دستش بند بود.
خنده خنده.

توی ماشین بابا که می نشستم همیشه یک بوی خوبی می آمد که معلوم نبود از کجاست گاهی فکر می کردم بوی توی کله ی من است. آخر همه ی آدم ها توی کله ی من یک بویی دارند. مثلا مامان جون همیشه بوی نوییِ وسط کتاب می دهد. همان بو که وقتی کتاب تازه ای می خریم و بازش می کنیم اگر دماغمان را تویش کنیم می شنویم. یا همین آبجی پروانه مامان همیشه بوی نا می دهد. هروقت به خانوم جان می گویم آبجی پروانه ی مامان چرا بوی نا می دهد؟ می گوید پروانه سایه ی بالاسرش که رفت بوی نا گرفت. فکر کنم منظور خانوم جان...آقاجانم است. دخترها آخربی بابا که می شوند بوی نا می گیرند...

برای بابا کتاب می خواندم که مُرد. قول داده بودم آن نمایشنامه ی قدیمی را که به زور چند روزی از کتابخانه ی محل قرض گرفته بودم برایش تمام و کمال بخوانم و درعوض آن یک جفت کفش کوچک منگوله دار را که چند باری پشت ویترین مغازه ی آقا بهزاد دیدیم برایم بخرد. نمایشنامه ناتمام ماند. بابا مُرد. من هم از حرص کفش های منگوله دارعروسکم را با قیچی بریدم و گذاشتمش روی تلویزیون. خانوم جان گریه می کرد. نمی دانم چرا. هنوز هم بوی نا می آید. حتما از اتاق آبجی پروانه ی مامان است.

آن روز که نئش بابا را آوردند خوب یادم است. من بودم و خانوم جان و آبجی پروانه ی مامان. خانوم جان توی سرش می کوبید. پسرآقا بهزاد توی گوشم می گفت: اون کفش منگوله دارِ مالِ تو. فقط گریه نکن. اسمش حسین بود. پسرآقا بهزاد را می گویم. تا کلاس نهم بیشتر نخوانده بود. اما به من جمع و منها یاد می داد. انصافا خوب هم یاد می داد. شاگردیِ بابایش را می کرد. یک بار که پرسیدم چرا دیگه درس نمی خونی؟ گفت: بخونم که چی؟ گفتم: بخون معلم شو. مهربونی. خندید. حسین هم خوب می خندید. مثل بابا.

داشتم می گفتم. نئش بابا را که آوردند....نمی دانم چرا آبجی پوانه ی مامان هی می خندید. هی زیر لبی می خندید. خانوم جان را با دست نشان می داد و می خندید. من اما از همان یک ساعت قبل که گفته بودند دارند نئش بابا را می آرند دنبال ماژیک مشکی می گشتم.
-حسین؟
حسین کنارم نشسته بود.توی حیاط. با تیله هایش ور می رفت، برقشان می انداخت...روی زمین قلشان می داد.
-هوم؟
-ماژیک مشکیم گم شده انگاری.
-برو از تو کیفم بردار.

دوان دوان رفتم توی خانه کیفش را پیدا کردم. ماژیک قرمز داشت و مشکی و آبی. بابا اما مشکی دوست داشت. مشکی را برداشتم و رفتم توی حیاط. خانوم جان هنوز توی حیاط می دوید و توی سرش می کوبید. حسین یکی از تیله هایش را قل داد سمت آن یکی که برود بیفتد توی آن لیوانی که خوابانده بود کف حیاط اما تیله اش اشتباهی رفت و رفت و زیر نئش بابا گم شد. آّبجی پروانه ی مامان را دو تا از همسایه ها به زور بردند توی اتاقش و در را بستند....هنوز اما می خندید.

من اما خوشحال بودم. دلا شدم روی بابا....هیچ کس حواسش نبود. ماژیک را از جیبم درآوردم و گوشه های لب بابا را گرفتم با ماژیک از دو طرف کشیدم. درست اندازه ی دست هایش. گفته بودم دست های بابا خیلی کشیده بودند؟ انقدر کشیده بودند که من بین انگشت شست و اشاره اش...این بوی نا از کجا می آید؟

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 0:8 توسط سروناز حکیمی |

مطالب قدیمی‌تر