می خواهم هنوز...من هنوز می خواهم همه کس تو باشم جز اینی که هستم. من هر روز و هر شب می خواهم که جایم عوض شود. که سروناز دیگری شوم. که چاق و زشت هم که شده، پیر و چروک هم که شده، سروناز دیگری شوم. ذوق دیدنت را کنم توی یک راهروی سفید با چند پله ی کوتاه. هیچ کس نمی فهمد این که من دیگر ذوق تورا نمی کنم درد دارد. این که تو همیشه دست های من را توی هوا بقاپی و من کوتاه لبخند بزنم چه باری می شود روی دوش هایم. هیچ کس نمی داند این سروناز را بودن چه حالی دارد. سرونازِ انتظار. سرونازِ حرف پشتِ حرف. چرا سرونازِ سکوت نمی شوم یک بار؟ چون حرف زدن آسان تر است  شاید.

توی این سرونازی که حالا هستم آنقدر انتظار کشیده ام که دیگر صدای نگاهت را از بالای پله ها نمی شنوم. آنقدر صبح تا شب چشم دوخته ام به در که بیاید، که یک لبخند روی لب هایش بنشانم با آن پیراهن سرمه ای خال دار که دیگر تو را پشت پنجره نمی بینم. آنقدر صدای پیانو توی گوشم پیچیده صدای پاهایت را توی راه پله نمی شنوم. رد می شوم. باید که سروناز دیگری شوم. گاهی اوقات باید سرم را بالا بگیرم. بالای پله ها را نگاه کنم. نمی شود که هی کفش هایم را نگاه کنم که. یک بار هم باید بالا را نگاه کنم. چشم های منتظرت را در آورم از انتظار. آخر تو نمی دانی اما من می دانم انتظار یعنی چه. من می دانم صبح تا شب نگاهت به در باشد، چشمت روی ساعت بلغزد، صدای پیانو توی سرت بچرخد یعنی چه... تو اما اول راهی...

نسوزی این سرونازِ سرمه ای خال دار را ها. نسوزی این سرونازِ تنهای توی  راه پله را که هی نگاه کفش هایش می کند. که هی غرق می شود توی خاطره های مردی که دست های بزرگی داشت، دارد... نمی دانم. نسوزی این منِ قلابی رنجور را. شب ها که سر روی بالشت می گذارم یک جفت دست گرم بزرگ زیر پلک هایم جا می گیرند. زیر پلک هایم. توی چشم هایم. باز که می کنم چشم هایم را می روند جا می گیرند روی سقف...کنج دیوار...بلند می شوم روی تخت دو طبقه ی بلندم می ایستم. مرا ببین چه بلند قد شده ام؟ رسیده ام تا تو. خود خودت هم که نه. شانه ات شاید. پشت می کنم به دست ها می گیرمشان همان گوشه ی سقف می گذارمشان روی چشم هایم. یکهو یک لبخند پهن می آید می نشیند روی لب هایم. سرد می شود. باد می شود بوران می شود. دست ها کنار می روند. او ایستاده... من ایستادم. جیغ می زنم. می دوم. این کدام سروناز است؟ می شناسم؟ با آن دست های پهن بزرگش می دود دنبالم...

"یعنی بگیرمت کشتمت سروناز..."

"آره...اگه بگیری..." صدای بلندِ خنده. کمی گوش خراش است برای حالا. آن طور نگاهم نکن. بله. گرفت مرا. شاید هم کشت مرا نمی دانم. من فقط می دانم شب ها تا صبح گوشه ی دیوار می ایستم و دست ها را روی چشم هایم می گذارم تا دوباره و دوباره بگیرد مرا... هر بار اما باید آرام تر بدوم. می ترسم امشب مجبور شوم بایستم. آن قدر هر شب صدایش دور و دورتر می شود که می ترسم امشب اگر بایستم هم در این باد و باران نشنوم...نرسد... نگیرد. می بینی؟ تو تازه اول راهی... تا من تنها چند پله فاصله است... صدایم کن...

+ نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 11:29 توسط سروناز حکیمی |

بله می دانم. خوب هم می دانم. یک روز می شود که از پله های ساختمان تمام سفیدِ بدونِ آجرِ خانه ام خواهم دوید. دم در خواهم آمد و زانو خواهم زد کنار جنازه ی خون آلودت. هنوز چشم هایت را نبسته دستت را بالا می آوری دستم را می گیری توی دستت و بعد نفس آخر را می کشی. از بالا آوردن دستت تا نفس آخر من یک دور خواهم مرد و زنده خواهم شد. یک دور کامل از نو به دنیا خواهم آمد. زیبا و ظریف و خواستنی توی گهواره ام دراز خواهم کشید در حالی که تو جایی دور یا نزدیک _نمیدانم_ توپ بازی می کنی. راه خواهم رفت توی پوشک سفید بی قواره ام و پدرم با یک دوربین فیلم برداری کوچک با ذوقی اغراق آمیز وبچه گانه دنبالم می دود در حالی که تو توی یک کلاس خالی روی یک تخته ی سیاه می نویسی "الف". دوچرخه سواری یاد خواهم گرفت. اولین دعوای دخترانه ی جدی ام را توی کوچه بر سر یک عروسک دست دوز خواهم کرد. رژ لب مادرم را دزدکی جلوی آیینه ی دستشویی خواهم زد در حالی که تو حرص جوش های تک و توکِ روی پیشانیت را می خوری... توی خیابان شلنگ تخته می اندازم و موهای بافته ام را از زیر مقنعه بیرون می گذارم. توی تنهایی هایم آیینه ی حمام را یواشکی می بوسم و مثل دیوانه ها می خندم در حالی که تو کفش هایت را واکس می زنی... در حالی که تو یک جایی دور یا نزدیک... اولین زن زندگی ات را با کنجکاوی می بوسی.

و بعد یک روز آرام و بی صدا توی یک ایستگاه اتوبوس کنارت خواهم نشست و به انتهای خیابان نگاه خواهم کرد در حالی که تو با خودت فکر می کنی چقدر خوب موهای کوتاه مشکی ام را با هم پشت گوشم می دهم. در حالی که من...نه...نه... این بارمن سرم را بر می گردانم و همان بار اول لبخندت می زنم. صبر نمی کنم یک هفته، تا اتفاقی توی کوچه ای جایی تصادفا با هم برخورد کنیم و تو کتاب های مرا از روی زمین برداری و دسته کنی و بدهی دستم و بعد لبخندت بزنم. نه همان جا... توی همان ایستگاه اتوبوس زنت می شوم. توی همان ایستگاه اتوبوس موهایم را به هم می ریزم تا مجبور شوی پشت گوشم جایشان کنی و بگویی "چه گوش های ظریفی". هما جا بوسه ی روی لب هایت می شوم. دست توی دستت... چشم توی چشمت می شوم. عاشقت می شوم...

سرت داد نمی زنم. دست های کوچک همیشه خنکت را مسخره نخواهم کرد. رمان های رنگ رنگِ توی کتابخانه ات را خاک خورده و بی کس رها نمی کنم. پیرهن های یک دست سپید آستین بلندت را با بی میلی نگاه نمی کنم. کاست های سنتی ات را از وسط نخواهم شکست. عاشق آن دوره گرد ژنده پوش نخواهم شد. پشت شیشه، زیر باران، آرزوی از دست رفته ات نمی شوم. دل به دست های پهن و گرمش نخواهم داد... توی آن تختِ غریبه دود سیگارش را خیره نمی شوم. حرف این و آن را گوش نمی دهم... دق نمی دهمت...

من...قبل از این که از بالای ساختمان سفیدِ بدونِ آجرِ خانه ام خودت را پرت کنی یک دورِ کامل با تو زندگی خواهم کرد. طعمِ شیرینِ اولین زنِ زندگی یک مرد را یک روز ناغافل توی یک کوچه ی تاریک، با تو خواهم چشید. بله. می دانم. خوب می دانم که این خونِ قرمزرنگِ کفِ دست هایم تا ابد پاک نخواهد شد. خوب می دانم که تا ابد دیگر مردی از بالای سختمان سفید بدون آجر خانه ام خودش را به خاطر من پرت نخواهد کرد. خوب می دانم که تا ابد توی یک کوچه ی تاریک اولین زنِ زندگیِ یک مرد نخواهم شد. خوب می دانم که من توی ایستگاه اتوبوس اشتباهی عاشق دوره گرد ژنده پوشِ آن طرفِ خیابان شدم...

+ نوشته شده در شنبه دهم خرداد 1393ساعت 1:43 توسط سروناز حکیمی |


کتری را گذاشتم روی گاز و تندی دویدم پشت پنجره. تاریک شده بود. یعنی تاریک تاریک هم که نه. گرگ و میش بود. ازآن قرمز کبودها که من خیلی دوست دارم. صدای تلویزیون طبقه پایینی ها از پنجره شان می آید بالا. یعنی الان آمده خانه؟ تازگی ها زنگش که می زنم همان اول سلام نداده می پرسد "پریودی؟" این است که خفقان مرگ می گیرم و از نتیجه ی فوتبال فلان تیم و فلان تیم می گویم برایش. دوست دارد.از هوای آلوده ی تهران و این که حالا این جا هم که نیست چیز زیادی از دست نداده است که. هوای این جا خیلی آلوده است.از شمعدانی های زرد شده ام...آخ آخ نه.این را نمی گویم. این هم نق به حساب می آید.تلفن را آرام بر می دارم و با تردید انگشت اشاره ام را روی شماره ها می گذارمو می چرخانم. خب حق هم دارد. خسته و کوفته از سر کار که می رسد خانه دیگر جان نق شنیدن ندارد. از کاکتوس ها بهتر است بگویم. "من آخر 5 کاکتوس کوچک دارم که همه را ردیف توی آکواریوم خانه نگه می دارم. از وقتی دنیز رفت و صاف نشست آن تو شکست و دیگر هرکاری کردم جای ماهی ها نشد. از آن موقع به بعد تویش کاکتوس می گذارم. 4 تا گلدان کوچک و یکی هم توی لیوان یکبارمصرف. هیچ وقت نفهمیدم چرا یعنی نپرسیدم چرا...یک روز که از مدرسه آمدم خانه ورفتم سراغشان دیدم یکیشان دیگر توی گلدان قشنگ قهوه ایش نیست. توی یک لیوان یکبارمصرف تکیه داده و قوز کرده است. من هم دیگر نپرسیدم چرا. انگار که عادی باشد. اگر آن همه قوز نکرده بود حتما فکر می کردم که یکسال بزرگ شده آخر او را اول از همه خریدم."

–هنوز پشت خطی؟

-آره. خب دیگه؟ می گفتی.

"من نمی دونم کاکتوس ها هم کادوی تولد می خوان؟ یعنی می فهمن تولد چیه؟ من اون روز هرکاری کردم قوزشو نتونستم کاری کنم. عجیبه کاکنوس ها گیاهای سفت و سخت و شق و رقین نمی دونم چرا این یکی این همه قوز داشت. تنها کاری که تونستم بکنم این بود که یه ربان سبز بستم دور لیوان یکبارمصرفش. تولدت مبارک...نمی دانم دقیق چند ساله شده بود."

-هنوز پشت خطی؟

-آره بابا چن بار می پرسی؟

-آخه دیدم هیچی نمی گی. امروز کار چطور بود؟

-مثه همیشه. سروی دیگه خسته شدم.همه ریختن سرم. ول کن این حرفارو. از کار که می گم حالم بد می شه. تو از خودت بگو. چه خبر؟ چه کارا کردی امروز؟

کنار آکواریوم شکسته قدم می زنم و از روی شیشه کاکتوس قوز کرده ام را نوازش می کنم. سیم تلفن را می گیرم حلقه می کنم دور انگشتم و می پیچانم.

-هستم. خبری نیست. فیلم دیدم.

"از خودت بگو"این که همان ترجمه ی تحت الفظی "نق بزن" می شود. سروی فک کن. فک کن. فقط سکوت نکن. ساکت که بشی باید قطع کنی.مگر از قدیم نمی گفتن سکوت علامت رضاس...که سکوت کن. سرخ شو. سرتو بنداز پایین بقیه راهو خودش می ره...! پس چرا این جا هروقت ساکت می شی گوشیو روت قطع می کنن؟ آره...حالا دیگه خیلی سال از "سکوتِ علامتِ رضا" می گذرد. اما...یکهولبخند تندِ کم گذری میاید می نشیند کنج لبم. یکهو یاد قدم زدن های تجریش و سرمای زمستان و چای های هول هولکی گوشه ی خیابان افتاده ام. قدیم...آره. ازین بازی خوشش میاد. همین طور بی مقدمه...ناشیانه می گویم:

-راستی آقا چایی بیارم؟

-آقا؟                             کمی نعجب کرده.

-آره تصدقت. دور سرت بگردم. چایی بیارم؟      و صورتم گُر می گیرد.

-سروی خل شدی؟                                    حالا کمی هم کلافه شده. که لزوما بد نیست.

همان طور وسط خانه دور خودم می چرخم و موهای نداشته ام را تاب می دهم برای 5 کاکتوس ردیف چیده ی توی آکواریوم. حال رقص گرفته ام به خودم. پیچ و تاب می خورم.

-تازه دمه ها. قند پهلو...واسه آقای خودم.

-منو اسکل کردی سروناز؟ من که نمی فهمم چی می گی.

می خشکد لبخند. اما از تک و تا نمی افتم. جدی می شود صدایم. از ناز می افتد.

-گفتم یه کم زن قدیمی بشم مرد قدیمی بشی برام. هی بگی چاییت کو؟ چارقدت کو؟ لاخ موهات چرا بیرونه جلوی پنجره؟ ازین حرفا دیگه...منم برات ناز کنم.

و هی زور بزنم که ته صدایم زلزله نگیرد. من آخر نمی دانم چرا این روزها هی ته صدایم زلزله می گیرد. می لرزد تند و تند و بی فاصله. همین طور می رسم توی آشپزخانه و پابرهنه می روم سمت یخچال. سرامیک های سفید یخ اند و با خنده ی یخ یواشش قاطی می شوند و یک لرز کوچک می اندازند توی بدنم. صدایم کم بود. تنم هم شروع شد.

-اهان فهمیدم منظورتو سروی. نباید سخت می گرفتم. من یه کم حساس شدم انگاری.

در یخچال را باز می کنم و با پارچ دو سه قلوپ آب یخ فرو می دهم. خشک شده ته گلویم.

-...توی سرت چی می گذره؟ بگو به من. این روزها خیلی آروم شدی.

می پرسم و در یخچال را آرام می بندم. توی سرم بوسه های دزدکی کوچه پس کوچه های شمرون را مرور می کنم. انگار که صد سال گذشته باشد. همین طور تکیه می دهم به خنکی در سفید رنگ یخچال، سر می دهم خودم را پایین، کف آشپزخانه می نشینم و گوش می سپارم به صدای بم خسته اش.

-می گم که...نمی شه همیشه این کارو تکرار کنی. یه بارش بیشتر مزه نداره...

درجا بلند می شوم و سیم تلفن پیچیده دور انگشتم را باز می کنم و دستپاچه دست فرو می کنم توی موهای شلخته ی شانه نکرده ام. حالی دارم که انگارمثلا...بر فرض محال، محرمی تن لختم را دیده باشد. یا این که 7 ساله شده باشم صبح یک ربع دیر به مدرسه رسیده باشم و زنگ خورده باشد.

-باشه. باشه. تکرارش نمی کنیم. اصلا از اول هم شوخی بی مزه ای بود. این چایی قتد پهلو و لاخِ مو و چارقد و بلغور کردن دیالوگ هایی که مال ما نیستن. تکرارش نمی کنیم. اگه حس بدی می ده بهت تکرارش نمی کنیم.

می گویم و یک لبخندِ تندِ ترسیده می زنم. بله کمی متناقض هست اما می شود. تا به حال لبخندِ تندِ ترسیده ندیده اید؟

-اصلا بیخود داریم بحث می کنیم سروی. بخوابیم؟

می چِکُد این بی منطقِ وقت نشناس و سر می خورد روی لپم. یکی دیگر. یکی دیگر. سرفه می کنم چندتا پشت هم.

-اره اره. دیروقته. صبح می خوای بری سر کار. بخواب. بخواب. صبح خواب می مونی.

-سرما خوردی؟

-نه نه. حساسیته نگران نباش.

-یه دکتر برو. هیچ مراقب خودت نیستی.

-چشم. (بوق ممتد.)

تلفن را جا می دهم گوشه کناری. و تند و تند پاک می کنم لپ هایم را. می روم دم آکواریوم می ایستم. نگاهی به لیوان یکبارمصرف و کاکتوس قوز کرده می اندازم و آرام ربان سبز رنگ را از دورش باز می کنم. می بندمش دور مچ خودم و با دندان گره می زنم... توی شیشه ی آکواریوم نگاهی به خودم می اندازم و گونه ام را با نک انگشت نوازش می دهم...چشمانم را می بندم. لبخند می زنم...

-تولدت مبارک...


+به مناسبت 22 سالگی ام.

++ دُرُس می شه.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم فروردین 1393ساعت 16:33 توسط سروناز حکیمی |

تا به حال قفسه ی سینه ات تنگ شده؟ یکجوری که احساس کنی الان است که خفه بشوی بمیری؟ و یک آهنگ هی توی کله ات تکرار شود؟ توی اتاقت تکرار شود. توی کله ات. تو اتاقت. بعد دیگر آخرهایش نفهمی توی اتاقت است یا توی کله ات. فقط مدام تکرار شود. توی ساحل نشسته ای مشت مشت ماسه می خوری.چشم هایت خون افتاده اند و انگار که وحشت کرده باشی خیره مانده اند به آب. گرد شده اند. یک مشت ماسه می ریزی توی دهانت و دوباره خیره می شوی.

تنگ است. قفسه ی سینه ام. هوا نیست. می چرخم دور خودم. دست هایم را از دو طرف باز کرده ام و همین طور چرخ می زنم یک عالمه پشت هم.
-یک شیشه عطر برایت خریدم.
-عطر؟ نه. توروخدا. جدایی میاره.
-تو این چرندیات و باور داری؟
-من...نه. ولی...خوب...عطر نه...توروخدا.

صدای تکراری پیانو معلوم نیست از توی اتاقم است یا توی کله ام. کله ام. این کله ی وامانده ام. همین طور که پیچ و تاب می خورم انگار می رسم سرِ میرزای شیرازی*،آرام آرام بالا می آیم خیابان را. پیرزنی با واکر آرام آرام از خیابان می گذرد. موهای طلایی رنگ کرده اش لا به لا از گوشه های روسری اش بیرون زده اند و جوراب به پا ندارد. یه جایش یکی از همین کفش های طبی کرم رنگ به پا دارد. چه پیرزن تمیزی است. باید ارمنی باشد. کنار نشر چشمه می ایستم. گذری. نگاه تقویم های نویِ جدیدش می کنم؟ حالا چه سالی هست؟ 95؟ 100؟ تقویم ها همه خالی اند. روی جلدشان. توی جلدشان. همه سفیداند. کمی تعجب می کنم. کمی ترس برم می دارد. نگاهِ خیابان می اندازم. دوباره. پرنده پر نمی زند. پیرزن ارمنی کو؟ نگاه دست هایم می کنم. دوباره نگاه ویترین کوچک نشر چشمه می کنم. انعکاس خودم را توی آیینه می بینم. لُختم. لُختِ لخت. یک دستم را می گیرم روی سینه هایم. یکی را می گذارم لای پاهایم. حالا دیگر می دوم. انگار که دنبال کسی می گردم. انگار که گم شده ای دارم توی این خیابان....

رگ های دستانت ورم کرده اند. جای طناب روی مچ هایت ورم کرده. قرمز شده. پاهایت را با همان کفش های مشکی براق فرو کرده ای توی ماسه ی داغ. باید سوخته باشند تا حالا. کفش هایت. پاهایت. باید که سوخته باشند.
-ازین کفش هات متنفرم.
-می دونم.
-پس چرا می پوشیشون هی؟ زیادی برق می زنن.
-چون همش حواست بهشونه. می خوام یه کاری کنم ازم متنفر شی.
-نمی شم....نمی شم.

توی خیابان گریه ام گرفته. بازویم را روی سینه هایم می فشرم و با صورت اشکی می دوم. چراغ قرمز را رد می کنم. تمام صورتم خیس است. باید از اشک های خودم باشد. تنگ است. خیلی تنگ است. نفسم را می گویم. شاید چون تمام خیابان را دویده ام. رسیدم.

پشت در شیشه ای همان کافه ی بی اسم. گیج شده ام. نه تو هستی نه قهوه، ساعت می فروشند. ساعت هایی با بند های مشکی. سفید. ساعت های نقره، ساعت های طلا...ساعت هایی با بند های ظریف. زنجیرهای آنچنانی. ساعت های بدون صفحه. بی عقربه. خالی.

دهانم باز می ماند. سوز می آید. موهای تنم همه ایستاده اند. دست از سینه هایم بر می دارم. و با ناباوری انگشت اشاره ام را آرام روی در شیشه ای کافه می لغزانم. بو می کشم...بوی پلاستیک نیمه سوخته می آید...

-کجا داریم می ریم؟
-کافه دیگه مگه نگفتی دلت قهوه می خواد؟
-چرا ولی بلیت ها مگه مال ساعت 9 نیستن؟
-اوهوم. چه ربطی داره؟
-دیر نشه؟
-می رسیم...(با لبخند طولانی).

آفتاب تند می تابد به ساحل سوت و کور.یک مشت دیگر ماسه. مشت مشت. دهانت پر شده. از گوشه های لبت ماسه می ریزد. همین طور سُر می خورد از زیر چانه ات می ریزد روی پیرهن چهارخانه ات. پیرهن چهارخانه ی سفیدت...

-سروی این خوبه؟
-مگه پوشیدی؟
-آره. بیا ببین.
-این خوبه. به اون شلوار قهوه ایه خیلی میاد.
- نه با اون شلوارِ که طرحِ لیِ بهتر می شه.
-اوهوم. چارخونس دیگه...چارخونه با همه چی خوب می شه.

تنگ است. خیلی تنگ است. قفسه ی سینه ام می سوزد. دست و پا می زنم. می چرخم هنوز. دورِ خودم. صورتم هنوز خیس است. این همه اشک را از کجا آوردم؟ اشک؟ سوز می آید. سرد است. دیگر لب ساحل نمی بینمت. دور شده ام حالا...شنیده ام قبل از پر شدن آب توی ریه ها نشاطی به انسان دست می دهد که با نئشگی تریاک فرق چندانی ندارد...

-امروز چی کاره ای؟
-هیچ کاره.(لبخند) قهوه می خوری؟

*نام یک خیابان.
*
http://www.uploadkadeh.com/file/52045/11-almost-worried-eyes.mp3.html این آدرس رو توی نوار جست و جوی بالای صفحه کپی کنید تا آهنگ رو بتونید دانلود کنید.

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1392ساعت 21:58 توسط سروناز حکیمی |

زیرآب راه رفتن یعنی چه؟ بیا با هم بحث کنیم. بیا و دلیل علمی بیاور و کتاب های جور و واجور و رنگ به رنگ قطورت را باز کن و بگو زیر آب راه رفتن یعنی چه؟ می دانم آخرش می خواهی بگویی تو تراژدی بافتن هایت را با یک فُکتِ علمی نمی توانی  قروقاطی کنی اما من می گویم...می دانم می خواهی بگویی سروی سروی...انقدر ازش کوه نساز و چیز به این سادگی رو انقد گنده نکن. اما باز هم می گویم. زیرآب راه رفتن یعنی یک روز تعطیل که امروزباشد از صبح دلت سرجایش بند نشود. هی وول بزند. هی بگیری بگذاریش سر جا و باز مثل بچه های پیش دبستانی ات یک جا بند نشود. هی توی اتاق بدود و داد بزند "کی می ریم اتاق فیلم خانوم؟" راستی این را کدامشان کفتند؟ همین اتاق فیلم را می گویم. دلم گفت یا بهراد بود که از ته کلاس داد داد کنان فرو کرد توی گوشم؟ دستت را دراز کرده ای سمت کتابخانه ات. با وسواس و حوصله دنبال یک کتاب می گردی.

بله. زیرآب راه رفتن یعنی این که کنترل همه چیز از دست هایت خارج شود. پیش دبستانی هایت توی کلاس بدوند. گریه کنند. یک دفعه با هم. امیررضا توی بغلت ننشیند. اشک بریزد گوله گوله و تو همین طور با آن اخم همیشگی توی گوش هایش بگویی " تموم می شه کلاس پسرم. امیر. امیررضا...خانومو نگاه کن. گریه واسه چیه؟" و بعد از خودت و کارت حالت به هم بخورد...از تو و کتاب هایت، از تو و نبودن هایت. از تو و دلیل های علمی جور واجورت.دلم توی اتاق می دود و می گوید "کتابخانه را آتش بزن."

یک نگاه سطحی به من می اندازی که ببینی هنوز توی اتاقم یا نه.
-سروناز معلم شدن کار تو نیست. سروکله زدن با یه سری بچه ی زبون نفهم و بسپر به یکی دیگه.آدمای زیادی هستن که واسه این کار ساخته شدن. تو استعداد داری. استعداد. درستو جدی بگیر. تمومش کن و برای خودت چیزی بشو. کسی بشو. از سرو کله زدن با اینا به هیچ جا نمی رسی.

"امیر...امیررضا...می شینی رو پام؟"
اشک جمع شده توی چشم های کوچکش.
"نه همین جا می شینم. خوبه همین جا."
و نگاهش را از من می دزد. من هیچ وقت حرف زدن با بچه ها را یاد نمی گیرم. توی دستشویی مدرسه آب می پاچم به آیینه. دو شیار باریکِ میان ابروهایم را نگاه می کنم و معلم پیر کلاس دومم را یادم می آید. عهد بسته بودم هیچ وقت مثل او نشوم. آخر...خوب...آن موقع کوچک بودم و می دانم که این توجیه خوبی نیست اما از او می ترسیدم. یک بار که با ساناز سر مداد قرمزش دعوایمان شد من او را هل دادم. مداد قرمزش را نمی داد نا من گل رزم را رنگ کنم. 2 3 باری به خانوم گفتم که ساناز مداد قرمزش را نمی دهد تا گل رزم را رنگ کنم. او هم گفت "یه رنگ دیگه بزن دخترم" اما مگر گل رز را می شود رنگ دیگری هم کرد؟ من یک بار که بابا دیر آمده بود خانه و فکر می کرد من خوابم برده خودم از لایِ در اتاق دیدم که یکدانه ازین گل ها داد دست مامان و اشتباهی دهنش را بوس کرد. خلاصه که ساناز را هرچه کردم مداد قرمزش را نداد. من هم او را هل دادم. شاید ناخواسته بود شاید هم نه. اما یکی از دکمه های مانتوی خاکی رنگش گرفت به گوشه ی میز و پرید. شروع کرد به کولی بازی و اشک ریختن. خانوم هم که دید دکمه کف دستش است و از شانس بد من کل ماجرا را دیده بود از بازوی من نیشگونی گرفت و با اخم گفت "اگه می افتاد سرش می شکست چی؟ برو بشین. امروز زنگ تفریح هم می مونی تو کلاس. تنها." اما او که سرش نشکسته بود. فقط یک دکمه کنده شده بود. همین. من از اول هم می دانستم که خانوم معلم ها دخترهای موطلایی را بیشتردوست دارند. زیرآب راه رفتن یعنی 7 ساله باشی و موهایت مشکی و لخت باشند. و خانوم معلم همیشه دخترک موطلایی میز اول را دوست داشته باشد.

چند کتاب را توی دستت گرفتی و پشت میز تحریرت نشستی و مدادت را دست گرفتی. عینک بدون قاب مستطیل شکلت را هیچ وقت دوست ندارم. گفته بودم؟ عینک باید قاب داشته باشد. گرد باشد. بتوانی گاهی انگشتت را دورش بدوانی.

-این چرندیات چیه؟ کی گفته؟ معلم ها همه رو یک اندازه دوست دارن. فقط این بچه هان که یک اندازه نمی تونن یاد بگیرن. واسه همین فک می کنن بینشون فرق گذاشته می شه.

از آن روز به بعد من از خانوم پیر کلاس دوم ترسیدم. این شد که توی آن روز خاص که معلم ورزش ما را یک ربع بیشتر نگه داشت تا قد همه مان را توی آن دفتر زرد بزرگ بنویسد و زنگ تفریح نرفته بودیم من به خانوم نگفتم که باید حتما بروم دستشویی. هی ساعت را نگاه کردم و وول خوردم. دو باری حتی با اخم به من گفت "انقد وول نخور. تمرینتو حل کن." اما من باید می رفتم دستشویی. دیگر چیزی نمانده بود. یک ربع دیگر زنگ تفریح بود. اما...خوب...نشد دیگر. من دختر شجاعی بودم. نمی دانم چرا یکهو آن اتفاق افتاد...اما...زیر میزم کامل خیس شده بود و انگار...

همه داشتند مرا نگاه می کردند.

آن روز بدترین روز زندگی کودکانه ام بود. و من با خودم عهد کرده بودم که تکرار نشود.

روی صندلی ات جا به جا می شوی.مداد را لای کتاب می گذاری، با احتیاط آن را می بندی و عینکت را از چشم در می آوری. یک دستی. تا به حال صد بار گفتم دو دستی...عینک را دو دستی از چشم هایت...

-سروناز تو همیشه سخت می گیری. اون موقع فقط 7 سالت بوده. بچه ها زود فراموش می کنن. و من مطمئنم که خود توهم همون روز وقتی که فهمیدی ناهار ماکارونی دارین اون هم با سس زیاد تمام اون قضایا رو فراموش کردی. بچه ها زود فراموش می کنن.

لبخند می زنی. جمله ی آخر توی ذهنم انگار اکو می گیرد.

توی دستشویی مدرسه ایستاده ام و گوله گوله اشک می ریزم. بهراد توی کلاس می دوید. از روزی که وارد مدرسه شدم آن معلم مردِ توی فیلم detachment را خوب درک می کنم. همان که توی راه روهای مدرسه، توی کلاس، توی حیاط می ایستاد و به همه نگاه می کرد و هیچ وقت دیده نمی شد. هیچ وقت شنیده نمی شد. یعنی می دانید معلم بودن عالی است.آن 100 هزار تومن روز معلم و ناهارهای مجانی توی بشقاب های شیشه ای عالی است. بی نقص است و اصلا شغل انبیاء است. بله. اما شنیده نشدن بخش جدانشدنی آن است. و شنیده نشدن بزرگ ترین شکنجه ی دنیا است.

و بهراد می دوید و صدای مرا نمی شنید. امیررضا مثل همیشه اشک می ریخت. دلا شدم روی میزش "امیر...گریه؟ بازم گریه؟"

بریده بریده گفت "آخه...دل..م...واسه...بابابزگ تنگ..."

جمله اش تمام نشده بود که صدای جیغ بهراد کلاس را پر کرد. خشم و ترس ترکیب خوبی نیستند. یعنی خشمِ تنها یا ترسِ تنها را می شود یک کاریش کرد اما با هم که باشند حتما فاجعه می آفرینند. رفتم ته کلاس...

"بهراد. گریه نکن. مثه یه مرد..."

"خانوم...ما....آخه...."

"گفتم گریه نکن. مثه یه مرد بگو ببینم چی شده."

"کوروش..."

جمله ی بعدش را یادم نیست. تنها دادی که سر کوروش زدم را یادم هست.عقب عقب رفتن های علی و امیرمحسن با چشم های گرد شده از ترسشان، انعکاس اخم هایم روی در شیشه ای کلاس ...آب زرد رنگی که از پاچه ی شلوار کوروش یواش یواش بیرون می زد و روی زمین پخش می شد...تنها دکمه ی سبز رنگ کف دست بهراد را یادم است...و پشیمانی توی چشم هایش را...

زیرآب راه رفتن یعنی معلم پیر کلاس دومت شوی. آن عینک کوفتی ات را روی میز بگذار و کتاب هایت را ببند. به من نگاه کن. زیرآب راه رفتن یعنی "بچه ها هیچ وقت فراموش نمی کنند...هیچ وقت".

+کمی واقعی است. با دستکاری های من درآوردی و تراژدی های بافتنی همیشگی ام.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392ساعت 21:40 توسط سروناز حکیمی |

بابایی داشتم مهربون. بهترین بابای دنیا بود. آرام و مهربان. با انگشت های کشیده ی کشیده. انگشت های بابا لاغر و سفید و کشیده بودند. خیلی کشیده. آنقدر که من بین انگشت اشاره و شست بابا جا می شدم. بابای من آدم خاصی نبود. یک مرد کاملا معمولی بود. کم می خندید. هیز نبود. و دختربچه ها را همیشه از پسربچه ها بیشتر دوست داشت. هروقت از او می پرسیدم چرا دختربچه ها؟ می گفت دختر بچه را می شود لوس کرد...زیاد. نمی دانم چرا بوی نا می آید.

بابا آب داد. بابا نان داد. بابا به من درس داد...
توی خانه راه می رفت و به من دیکته می گفت. از آن کارها که باباها هیچ وقت نمی کنند. بلند بلند می خواند و هی می رفت از اول.
-نوشتی؟
-نه...تند می خونی.
-بابا...
-بابا؟
-هوم؟
-چرا بابا آب داد؟ چرا بابا نان داد؟ چرا مامان نداد؟
خنده خنده...بابای من خنده ی قشنگی داشت. دندان های ردیف سفید که این آخری ها با ماژیک مشکی سیاهشان می کردم و هیچ نمی گفت، خنده می کرد. خنده که می کرد انگار دو سه تا از دندان های سیاه شده اش افتاده بودند. قیافه اش بامزه می شد. مثل گداها. خلاف کارها. این بوی نا فکر کنم از اتاق آبجی پروانه ی مامان می آید.
-چون مامان دستش بند بود.
خنده خنده.

توی ماشین بابا که می نشستم همیشه یک بوی خوبی می آمد که معلوم نبود از کجاست گاهی فکر می کردم بوی توی کله ی من است. آخر همه ی آدم ها توی کله ی من یک بویی دارند. مثلا مامان جون همیشه بوی نوییِ وسط کتاب می دهد. همان بو که وقتی کتاب تازه ای می خریم و بازش می کنیم اگر دماغمان را تویش کنیم می شنویم. یا همین آبجی پروانه مامان همیشه بوی نا می دهد. هروقت به خانوم جان می گویم آبجی پروانه ی مامان چرا بوی نا می دهد؟ می گوید پروانه سایه ی بالاسرش که رفت بوی نا گرفت. فکر کنم منظور خانوم جان...آقاجانم است. دخترها آخربی بابا که می شوند بوی نا می گیرند...

برای بابا کتاب می خواندم که مُرد. قول داده بودم آن نمایشنامه ی قدیمی را که به زور چند روزی از کتابخانه ی محل قرض گرفته بودم برایش تمام و کمال بخوانم و درعوض آن یک جفت کفش کوچک منگوله دار را که چند باری پشت ویترین مغازه ی آقا بهزاد دیدیم برایم بخرد. نمایشنامه ناتمام ماند. بابا مُرد. من هم از حرص کفش های منگوله دارعروسکم را با قیچی بریدم و گذاشتمش روی تلویزیون. خانوم جان گریه می کرد. نمی دانم چرا. هنوز هم بوی نا می آید. حتما از اتاق آبجی پروانه ی مامان است.

آن روز که نئش بابا را آوردند خوب یادم است. من بودم و خانوم جان و آبجی پروانه ی مامان. خانوم جان توی سرش می کوبید. پسرآقا بهزاد توی گوشم می گفت: اون کفش منگوله دارِ مالِ تو. فقط گریه نکن. اسمش حسین بود. پسرآقا بهزاد را می گویم. تا کلاس نهم بیشتر نخوانده بود. اما به من جمع و منها یاد می داد. انصافا خوب هم یاد می داد. شاگردیِ بابایش را می کرد. یک بار که پرسیدم چرا دیگه درس نمی خونی؟ گفت: بخونم که چی؟ گفتم: بخون معلم شو. مهربونی. خندید. حسین هم خوب می خندید. مثل بابا.

داشتم می گفتم. نئش بابا را که آوردند....نمی دانم چرا آبجی پوانه ی مامان هی می خندید. هی زیر لبی می خندید. خانوم جان را با دست نشان می داد و می خندید. من اما از همان یک ساعت قبل که گفته بودند دارند نئش بابا را می آرند دنبال ماژیک مشکی می گشتم.
-حسین؟
حسین کنارم نشسته بود.توی حیاط. با تیله هایش ور می رفت، برقشان می انداخت...روی زمین قلشان می داد.
-هوم؟
-ماژیک مشکیم گم شده انگاری.
-برو از تو کیفم بردار.

دوان دوان رفتم توی خانه کیفش را پیدا کردم. ماژیک قرمز داشت و مشکی و آبی. بابا اما مشکی دوست داشت. مشکی را برداشتم و رفتم توی حیاط. خانوم جان هنوز توی حیاط می دوید و توی سرش می کوبید. حسین یکی از تیله هایش را قل داد سمت آن یکی که برود بیفتد توی آن لیوانی که خوابانده بود کف حیاط اما تیله اش اشتباهی رفت و رفت و زیر نئش بابا گم شد. آّبجی پروانه ی مامان را دو تا از همسایه ها به زور بردند توی اتاقش و در را بستند....هنوز اما می خندید.

من اما خوشحال بودم. دلا شدم روی بابا....هیچ کس حواسش نبود. ماژیک را از جیبم درآوردم و گوشه های لب بابا را گرفتم با ماژیک از دو طرف کشیدم. درست اندازه ی دست هایش. گفته بودم دست های بابا خیلی کشیده بودند؟ انقدر کشیده بودند که من بین انگشت شست و اشاره اش...این بوی نا از کجا می آید؟

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 0:8 توسط سروناز حکیمی |

نامه ات به دستم رسید. باران خورده و خسته و مچاله. سرش را پایین انداخته بود و انگار که 1 سال بیشتر بود پشت پنجره ی اتاقم نشسته بود. کنار یک قلوه سنگ تنها. معلوم نیست قلوه سنگ را می خواستی به شیشه بزنی یا فقط گذاشتی گوشه اش که بادی چیزی نبردش. هرچه که هست...ناخواسته انگار دلی به هم داده باشند، خو گرفته اند به هم، این ورق پاره و آن تکه سنگ کوچک کز کرده پشت پنجره.

پنجره را که باز کردم 1 سال بیشتر بود انگار که سرش پایین بود. نامه ات. ورق پاره ی بی نام و نشان ات. یا هرچه که اسمش را می گذاری. شلخته و ژولیده تکیه زده بود به دیوار سیمانی و تکه سنگ کنارش، یکدانه رفیقش. تنها ولش کردی رفتی خیال کردی تنها می ماند. نماند. این تکه سنگ کوچک همه ی مردی که تو برای من نبودی، همه ی زنی که من هیچ وقت برای مردهای عاشق زندگی ام نشدم و نمی شوم، شد برای نامه ات.

دست انداختم از پشت برش دارم گوشه اش پاره شد، آنقدر که سفت تنگ هم نشسته بودند. انگار که درگوشی به زبان خودشان می گفتند: "نمی ذارم از من بگیردت..."
این شد که دو تایی برشان داشتم.

حالا تکه سنگ خاک گرفته بق کرده روی قفسه ی چوبی کتابخانه ام کنار "غرور و تعصب" نشسته و با غضب نگاهم می کند و من بی خیال، یک وری دراز کشیده ام روی زمین و کمرم را داده ام به خنکای دیوار و نامه ات را بو می کنم.

همین که می گیرمش جلوی بینی ام تندی خم می شود و گوشم را دودستی می گیرد و می گوید مدت هاست که پشت پنجره است، بریده بریده و مقطع حرف می زند. هول است. از چه نمی دانم. می گوید مال مردی است که روزی چهارشانه بوده، یعنی حدس می زند که چهار شانه بوده باشد و سال ها بوده که فقط اخم می کرده اما آن روز توی خیابان من را که پیچیده  توی شالگردن قرمزو سرمه ای ام دیده....همین طور یکدفه ای راهش را کج کرده و بی دلیل آمده و آمده تا رسیده پشت پنجره ام.

و انگار که قصه تازه همین جا شروع شده است. هی نگاه چراغ اتاقم کرده. هی قدم زده از این تیرچراغ برق تا آن یکی. هی سیگار آتش زده و دودش را فوت کرده توی هوا...حلقه حلقه...تکیه زده به دیوار سیمانی اتاقم. شاید یکی از همان روزهایی بوده باشد که سرد بودند و من عادت داشتم پشت به دیوار پنجره کنار بخاری کوچکم بنشینم و ورق های اولی هایم را با حوصله صحیح کنم و شکلک های خندان بکشم روی ورق های رنگی شان.

با دست های لرزان از یک رهگذز خودکاری گرفته و تند و تند نوشته...خط زده. چند باری مچاله اش کرده. و بعد...

بگویم؟
بگویم چه نوشتی؟ بریزم حرمت نامه ات را؟ بِدَرَم تقدس کلمه کلمه ات را؟
ترسو...ترسویِ من تصدق شا نه های خم شده ات. دست های سوخته ات. پاک کم اشک هایت را.یادت می آید گقتی دختر 15، 16 ساله اولین مردی را که بکشد توی آغوش، عاشق می شود؟ نگفتی که ترسو باشد نمی شود که...گفتی؟

پس نترس. مردهای ترسو را هم می شود عاشق شد. مردهایی که توی ویرانه های غرور مردانه شان سگی با صدای بلند زوزه می کشد. مردهایی با دست های سوخته...پیشانی های چین خورده...ابروهای لرزان...اشک های سرگردان...

گریه کن. من آن قدر دیوانه هستم که اگر توی گوشم بگوید نامه مال تو نیست داغش را به دل تکه سنگ کز کرده گوشه ی کتابخانه بگذارم. می بینی؟ من حالا خیلی وقت است که سروناز تو نیستم. عینک مستطیلی آبی ام را گم کرده ام.
من حالا زنی هستم با یک جفت عینک گرد طلایی و براق که می تواند داغ بگذارد.
آری. آن شب که تاریک بود و می خواستی تمامش کنی و شیرگاز را باز کرده بودی...فندک را من زدم. دست هایت را من سوزاندم. من...

اما نترس. سرت را پایین نینداز مرد من. به من نگاه کن. ترسوها را هم می شود عاشق شد. برای دست هایت دیروز پماد خریدم...دخترک توی عطاری گفت خوب می شود اگر هر شب بزنی...
من تو را می بخشم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392ساعت 23:8 توسط سروناز حکیمی |

من وقتی که دلم می گیرد آدم جالبی می شوم. نمی دانم مثل این که شبیه دخترهای خیلی احساساتی می شوم. مثل این که آدم دیگری می شوم. مثل این که همه آدم های دیگری شده ایم.

خیره شده ام به یک عکس نه چندان قدیمی از خودم. روی لبه ی سنگی یک گذرگاه ساده توی تجریش نشسته ام. نه پارک است و نه خیابان. من اسمش را می گذارم یک گذرگاه ساده. به عکس نگاه می کنم. تا به حال شده دلت برای خود توی عکس های نه چندان قدیمی ات تنگ شود؟

برای من شده. من این روزها دلم زیاد تنگ می شود برای خودم توی این عکس های چاپ نشده ی وسط مانیتور که گاهی نورشان چشم را می زند. انگار که منِ توی عکس گم شده ام. و هر روزی که می گذرد من بیشتر از عکس ها متنفر می شوم. از ثبت کردن روزهایی که دیگر بر نمی گردند. ترسو هم شده ام. اگر فایلی را بخواهم پیدا کنم که دور و بر فولدر عکس های قدیمی و نه چندان قدیمی و این حرف ها باشد کلا قید فایل را به کل می زنم.

اختراع عجیبی است این عکس...

بگذریم. دلم که می گیرد این روزها در خانه را آرام باز می کنم. یک دمپایی مشکی آرام لای در می گذارم و می روم کنار اتوبان می نشینم و به سیگارهای نکشیده ی زندگی ام فکر می کنم. قبلا گفته بودم که اتوبان دم خانه ی ما یک عالمه نور زرد دارد. صدقه سری تیر چراغ برق های قد بلند و قدیمی اش شب ها تا صبح روشن است. زردی اش قرمزی خاصی دارد که آرامت می کند. مثل خورشید مغز سرت را نمی خورد.

چه پر حرف شده ام امشب. نمی دانم. شاید چون کنار اتوبان نشسته ام. خلوت است و آرامو گفتنم می آید.

ماشین ها تند و تند میایند و می روند. پرده ی خانه ی بقلی کنار است اما کسی توی اتاق نیست. شاید او هم مثل من شده و از شب های توی خانه و پشت پنجره وحشت کرده است. از عکس های نه چندان قدیمی در و دیوار اتاقش...آلبومش...لب تاپ کوچکش...چه می دانم. اصلا بگذار از اول برایت بگویم. کوچه ی بقلی را ...نامش را گذاشته ام...نمی دانم....صحنه ی جرم؟ یا یک چیزی توی همین مایه ها. آخر یک بار که داشتم مردی را توی آن کوچه می بوسیدم دل دختر پشت پنجره را شکستم. می دانستم که ایستاده پشت پنجره گلوله گلوله اشک می چکد از لای انگشت هایش. هی می خواهد نگاه نکند نمی شود.

من می خواهم خودم را معرفی کنم.بروم آگاهی ای جایی خودم را معرفی کنم به یکی از این پلیس هایی که سبیل سیاه دارند و مال عکس های قدیمی اند. بگذار این چای را تمام کنم. با هم می رویم دادسرا. یک دوست وکیل دارم شاید بتواند تخفیفی چیزی بگیرد. نمی دانم رضایت می دهد یا نه. من حتی اسم دخترک را هم نمی دانم. فقط می دانم که هر روز صبح مانتو و شلوار سرمه ای می پوشد. کیف چرم کوچکی می اندازد روی دوشش. و یک عالمه کتاب و دفتر می گیرد توی بغلش و....شبیه دختر مدرسه ای هاست. منظورم این است که...نمی دانم آخر به قد و بالایش که نمی آ...شاید معلمی چیزی باشد. عینکی است آخر.  

می خواهم یک سربروم تجریش. همین روزها. بروم امام زاده صالح و دخترهای ناخن کاشته با موهای بور و لاک های قرمز ببینم با چادرهای گل گلی افتاده روی شانه هایشان و اشک های مخلوط شده با ریمل و مدادی که تا زیر چانه هایشان نرسیده با پشت دست می گیریندش...شاید آن ها هم کوچه ای دارند...صحنه ی جرمی...

از روی سنگ فرش کنار خیابان بلند می شوم و آرام آرام قدم می زنم حالا. حالا که فکر می کنم می بینم چندان هم مهم نیست که تکه ی اول این نوشته، دلنوشته یا هرچیز دیگر که اسمش را می گذاریم هیچ ربطی به تکه ی دوم یا حتی سومِ هنوز نوشته نشده اش ندارد. حالا که فکر می کنم می بینم من تمام نوشته های خوبم درست مثل آن دامن آبی کوتاه با گل های ریزی که با هیچ بلیز و تاپی ست نشد...به خاطر همین ربط های کوچک بی ارزش مچاله شدند و توی سطل زباله افتادند...

درست مثل آن مردی که توی کوچه بوسیدم و دست های کوچکی داشت. دختر پشت پنجره دلش شکست. چشم هایش پر از اشک شد، هی توی اتاق راه رفت و به در ودیوار فحش داد که چرا هیچ کس عاشق عینک گرد طلایی اش نیست... اما نمی دانست که من داستان زندگی ام را...تمامش را...به خاطر همین ربط های کوچک بی ارزش مچاله کرده ام و توی سطل آشغال انداخته ام.

 

 

پی نوشت: این همان من هستم در یک عکس نه چندان قدیمی...

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1392ساعت 0:52 توسط سروناز حکیمی |

دیگر نمی خواهم بگویم که کنار پنجره ی اتوبان نشسته ام و نیستی و فنجان چای و صدای عربده ی بیرون پنجره مو به تنم سیخ می کند یا این که چه باران خوبی می آید و باد پرده را تکان می دهد توی صورتم. نمی خواهم از صدای کامیون ها و چراغ قرمز و پله ی خاک خورده ی ورودی خانه ی بغل بگویم.

آنقدر هم دلم می خواهد بگویم و اشک جماعتی را در بیاورم که نگو. اما نمی دانم چرا گفتنم نمی آید. از آن حال هایی هستم که چرت و پرت گوییم می آید. مثلا دلم می خواهد از امتحان خرداد ماه کلاس اولی هایم برایت بگویم. اصلا مهم نیست که تا چه حد خسته کننده است یا این که وسط حرف هایم _همان جا که کفری شده ام و از معلم های پایه بد می گویم و دلم خنک می شود تند وتند_ صدای خرف و پف خفیفت توی گوشم بپیچد.

می دانی؟ جالب است گوش دادن به سوال های کلاس اولی ها. من مدت ها بود که به کلاس اولی بودن اصلا فکر نکرده بودم. این که آن موقع چقدر همه چیز بزرگ تر از آنچه که بود به نظر می آمد. مثلا یک اشتباه چاپی امروز سومی های آقای صالحی را به گریه انداخت باورت می شود؟ اول که جای خود دارد.

بزرگ تر. همه چیز بزرگ تر به نظر می آمد. درست مثل حالا که دانسته و ندانسته نبودنت یکهو اینقدر توی دلم را خالی کرده است. تو از اولش هم نبودی اما...

حدس می زنم یک روز که مثل همیشه با دهان باز خوابم برده بود کوچک شدی و قلاب انداخته ای به یکی از دندان های خرگوشی ام و دزدکی رفتی توی دلم. طوری که خودم هم نفهمیدم. بیل و کلنگ برده ای و هی کنده ای. خیال برت داشته بود که من چون سفت و سخت دلم را چسبیده ام حتما چیز با ارزشی تویش قایم کرده ام. هی کندی و کندی اما...هیچ نیافتی.

حالا از وقتی که بیدار شده ام توی دلم هی پر و خالی می شود. تو نیستی و توی دلم هی پر و خالی می شود.
ترسی ناشناخته توی دلم افتاده. ترس این که برای همیشه توی دلم خانه کنی. عاشق شوی. همان جا با زن توی دلم هم بستر شوی. همان جا...توی قلبم. توی قلبم سوراخی بکنی و کلبه ای بسازی. دست زن توی دلم را بگیری و ببری توی آن کلبه تا آخر دنیا همان جا بمانی.

من گریه کنم. تو بی چشم هایش بخواهی دنیایی نباشد. منی نباشم. سوراخ تنگ آئورتی نباشد. این ضربان خسته کننده ی آرامم نباشد.
حواسم نباشد. توی خواب غلت بزنم و پشت گردنم را آرام بخوارانم و دهانم را ببندم. خشک باشد و دلم غنج برود. همان طور خواب و بیدار دست دراز کنم لیوان آب بالای سرم را بر دارم و سر بکشم...

کر شوم و صدایت را نشنوم. غرق شوی.

از آن حال ها هستم که اگر بودی تمام زنانگی های نداشته ام را کپه کپه...یا نه...دانه دانه...یا اصلا این هم نه...ریزه ریزه، یواشکی، به پایت می ریختم. اما تو نیستی. جایی زیر پلک هایم شاید...قایم شده ای. خودت را پنهان کردی. ازین شوخی های بچه گانه که صد بار گفتم بدم می آید و تو باز هم تکرار می کنی.

گوش هایم پر از صداست. صداهای بم. صدای مردانی سفید پوست. سیاه پوست. شاید حتی سرخ پوست. مرد سرخ پوست تا به حال از نزدیک دیده ای؟ مردان سرخ پوست فکر می کنم عاشق پیشه تر از سفید پوست ها باشند. خوب معلوم است چرا. سرخ رنگ پر شوری است. کافی نیست؟ خوب باشد. هرچه تو بگویی. اصلا مهم هم نیست. تو بیا...من هم گواش دارم هم رنگ روغن. نداشتم هم فاطمه هست. قرض می گیریم. قلمو لازم نیست آرنج هایم را توی سطل رنگ می کنم و می کشم زیر گلویت. پشت گوش هایت. روی نرمی دلت. اخم نکن. همیشگی که نیست.من که خدا نیستم. من فقط یک دختر تنها هستم با دو سطل رنگ عاریه. که پولش را هم هنوز نداده ام. خوشت نیامد دو سطل دیگر قرض می کنیم. یک رنگ دیگر. شاید مردان سبز پوست  و آبی پوست مهربان تر باشند...

دلم پیچ می زند. بس کن. این بازی را تمام کن. توی دلم دنبال چه می گردی؟ زن توی دل من سال هاست که مرده. خودم کشتمش. با یک قیچی ساده ی فلزی. بچه بودم خوب. آن موقع نمی دانستم مردها به این زودی می فهمند. آن موقع نمی دانستم کفش پاشنه بلند چنین تاثیر عمیقی در ناخودآگاه یک مرد دارد. آن موقع فکر می کردم با این موهای کوتاه و آن کوله ی خاک آلود شاید خواستنی تر باشم.

کنار من ننشین. روزنامه نخوان. چای ننوش. کانال های تلویزیون را زیرو رو نکن. باشد. موهایم را بلند می کنم. بلند و شرابی. باشد باشد. شرابی نه. رنگ چای تازه دم. لاک می زنم. ماتیک قرمز به لب هایم می کشم. از آن دامن های چین و واچین می پوشم. از آن عطر شیرین می زنم. همان که اصرار داشتی به لباس خواب و زیر گوش هایم حتما بزنم.

کفش پاشنه بلند هم می خرم. هر شب آن جوراب شلواری نازک را 10 بار زیر نگاه غریبه و وحشی تویی که سال هاست تو نیستی بالا و پایین می کشم. بغض نمی کنم. به جایش جوراب را بالا می کشم. به میز توالت تکیه می دهم تا مثل هر شب کابوس دوباره آغاز شود و نگاهت ناگهان جان بگیرد. برای زنی که من نیستم. برای زنی که شاید مرده است. یا شاید تنها یک فاحشه ی ارزان است در یک شهر دور. بغض نمی کنم. به جایش به صدای فنر های پوسیده ی این تخت گوش می دهم.

و دلم مدام پر و خالی می شود. من می دانم که تو هنوز آن جایی. می دانم... این شوخی را تمام کن. بیرون بیا...می ترسم. من این غریبه را نمی شناسم...
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1392ساعت 23:30 توسط سروناز حکیمی |

توی مسیر تهران قزوین بودم که "بیست سالگی" را نوشتم. صندوق عقبمان نه سیر ترشی و سرکه و قرمه سبزی کنسرو شده داشتیم برای فامیل های نداشته ی قزوینیمان، نه یک دوچرخه ی کهنه ی تسمه در رفته که بابا عادت داشته باشد صبح ها از آن دهات خوش آب و هوای اطراف قزوین برود تا شهر و نان و تخم مرغ صبحانه بخرد، بگذارد روی این سبد سوراخ سوراخ جلوی دوچرخه_که وقتی بچه بودم مرا تویش جا می کرد و می چرخاند دور دهات_ و پا بزند تا خود خانه ی مادربزرگ مهربان نداشته ام. مادربزرگِ نداشته ام هم نه...مادربزرگِ مهربانِ نداشته ام. گاهی صفت ها مهم تر از آنچه به نظر می آیند هستند.

بله. می گفتم. توی صندوق عقبمان ما، نه جعبه ی آچار داشتیم، نه لاستیک زاپاس، نه زنجیر چرخ.
نه نه...توی صندوق عقب که نیمه باز بود ما یک بوم سفید داشتیم. یک بوم سفید بزرگ که بابا چند شبی بود تا صبح بالای سرش می نشست و می نوشت.
خوب یادم است. از لای در اتاقم نور زردرنگ چراغ مطالعه می زد تو...1 و 2 نصفه شب که می شد سرک می کشیدم و با حسرت گوش می گیراندم...با حسرت. صدای قلم آخر روی بوم مثل کاغذ گلاسه در نمی آید.

اشک توی چشم هایم جمع شد. حالا که بعد از این همه مدت قلم دست گرفته بود صدا نداشت.
دف...دف. مرد سفیدپوشی دور بوم می چرخید. سرتاپا سفید پوشیده و دف می زد. قهار بود انگار. هربار که یک دور طواف اش دور بوم تمام می شد دف را یک بار پرت می کرد توی هوا طوری که چرخ می خورد چند بار و دوباره توی دست هایش جا می گرفت. بابا را طواف می کرد این مرد یا بوم را نمی دانم فقط می دانستم دلهره ی ناشناخته ای داشتم. بهتر بگویم ترسیده بودم. از چه نمی دانم...

توی صندوق عقبمان، ما، یک بوم مقدس داشتیم! بابا هیچ وقت نفهمید که من می شنیدم. هر شب. لای در اتاق اشک صدای قلمش را می ریختم که می دانستم هیچ کس نمی شنید. حتی خود بوم...اما. من می شنیدم.
صدای دف اوج می گرفت توی سرم. هیجان. اضطراب. سکوت. دف توی هوا چرخ می خورد. یک بار. دو بار. چهاربار. دوباره از سر. هیجان.

شب آخر لای در اتاق با لباس خواب سفیدم که پراز خرس های کوچک قهوه ای بود نشستم. مرد سفید پوش گوشه ی اتاق نشسته بود. دست زیر چانه زده به بوم نگاه می کرد یا بابا...باز هم نمی دانم. دف اما...آرام گرفته تکیه به دیوار زده بود. این آخرین بار بود که می دیدمش. هم دف را...هم مرد سپید پوش را.

به فردا فکر می کردم. به بیست سالگی. به آن سفر کوتاه. به قزوین. یک ماشین زهوار دررفته. کنار یک بوم مقدس. توی راه قزوین.
لای در اتاق نشسته بودم و زانوهایم را توی بغل گرفته بودم و به خرس های کوچک روی شلوارکم نگاه می کردم. بابا روی صندلی چوبی کوچکش نشسته بود و چراغ مطالعه را گرفته بود توی صورت بوم...
استنطاق می خواست بکند انگار. مثل مجرم ها نگاهش می کرد.
فردا. روز محاسبه بود. "آیا بوم بابا مقدس ترین بوم دنیا بود؟"

سرم را به دیوار تکیه داده بودم و اشک می ریختم. نور زرد می دوید توی اتاق. صدای فلاسک چای. بابا راه می رفت حالا. با لیوان چای توی دستش. و من اشک می ریختم. مراسم مذهبی از سرگرفته شده بود. بابا دور بوم می چرخید. مرد سفید پوش می چرخید. دف می رقصید. و اشک های من هم قربانی تقدس بود.

1 سال از آن شب می گذرد. بابا یک سال پیرشده. ساکت تر از قبل شده.
صدای قلم های بابا را هیچ کس روی بوم نشنید. مرد سفید پوش را فردای همان روز توی یک نمایشگاه پراز بوم های تقدس نما دار زدند. بابا دیگر ننوشت. قلم هایش را دور نریخت. بوم هایش را آتش نزد. ورقی پاره نکرد. جوهری به دیوار نپاشید. تنها...زمان توی آن کارگاه کوچکِ وسطِ پذیراییِ خانه ایستاد گویی.

بیست سالگی ام عزا شد. بوم را پس فرستادند. مادر دستمال کشید. گلاب اش زد. اما افتاد توی انباری. بابا انداخت. از دستش کشید و پرت کرد توی انباری.بی حرف. مادر را می بینم گاهی...میان روز که می شود خورشید که میاید وسط آسمان و بابا چرتش می گیرد دور از چشم او خاک قلم ها را می گیرد و دانه دانه می بوسدشان.

هنوز گاهی نصف شب ها لای در می نشینم توی تاریکی. مثل حالا و به مرد سفید پوش فکر می کنم. به دف اش. دف را هم می شود دار زد؟ همه ی خانه را سکوت بیست و یک سالگی ام گرفته. سالگرد عزا است. عزای مرد سفید پوش و لبخند هایش. و من باز اشک می ریزم. سر روی زانو...
جرات نکردم به بابا بگویم که من می شنیدم. صدای قلمش را روی بوم...
هر بار که خواستم بگویم بغضم ترکید. این بغض لعنتی.
ساعت 1 و 2 نصفه شب است. صدای باز شدن قفلی می آید. همه جا تاریک است.ترس توی دلم خانه می کند.قلم و دفتر از دستم روی زمین می افتد. به دیوار می چسبم. چشمایم را می بندم و به هم می فشرم. اشک روی گونه ام خشک شده. هوشیار شده ام.

 بوی شیرینی در سرم می پیچد. عضلات منقبضم شل می شود. این بوی آشنا... ناگهان چشم های بسته ام باز شده گرد می شوند. گلاب...بوی گلاب است.
صدای باد می آید. درها به هم کوبیده می شوند.
گلاب...انباری...انباری...گلاب...
نور زردی آرام و سرک کشان می دود توی اتاق...لبخندی روی لب هایم می نشیند. خرس های روی لباس خوابم محو شده اند. سرتا پا سفید پوشیده ام. این صدای دف از کجا می آید؟

پی نوشت: به مناسبت سالگرد ۲۱ سالگی ام. تولدت مبارک سروناز...

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1392ساعت 2:12 توسط سروناز حکیمی |

مطالب قدیمی‌تر