ویتانا جنگلی می خورم. روی تخت دراز کشیده ام و ویتانا جنگلی می خورم و به آهنگ های حامد گوش می دهم.
فاطمه تند و تند مسیج می دهد. چه خوب است فاطمه را دارم. فکر می کنم هر زنی توی دنیا باید بگردد یک فاطمه برای خودش پیدا کند. یک فاطمه که برایش تند و تند خواستگارهای رنگ و وارنگ بیاید. همه پسر ملا و ریش و سبیل به راه که ببیند و اخم هایش برود توی هم و بگوید من همینم که هستم چادری هم نمی شوم.

یک فاطمه که خسته و کوفته که از موسسه درمی آیی خسته نباشید بگوید از خواستگار جدیدش بگوید، تو هم با خودت بگویی هرکسی بود باشد، سبیل داشته باشد طبق طبق، ریش داشته باشد خرمن خرمن، اصلا جهنم و ضرر چادریش هم کرد کرد، فقط این دنباله ی قاجاری ابروهایش را دست نزند.

دنباله ی ابروهای فاطمه ها آخر همیشه وصل است به سرنوشت آرزوهاشان، تا زمانی که تیز باشد می بُرد هرچه سد راهش شود و می رود آن بالا بالاها...خیلی بالا...اما امان از آن روزی که دستش بزنی. چاقوی کند می شود. گیر می کند وسط راه. تمام آرزوهای دنیا بی فاطمه می شوند.

بعدش را دیگر نمی گویم. اهل اغراق های آنچنانی هم نیستم که برایت بگویم اگر دنباله ی ابروهایش دست خورد دیگر زمین از شمال به جنوب می گردد و ماه قهر می کند و خورشید از شرق در می آید و چنین و چنان. نه. فقط همیشه ی خدا چشم به راه می مانند، کدامشان؟ نمی دانم. آرزوها چشم به راه فاطمه یا فاطمه چشم به راه آرزوها. نمی دانم. فقط می دانم چشم به راهی چیز بدی است. درد دارد. نمی خواهم دردش بیاید.

این است که همش خدا خدا می کنم هر شیرپاک خورده ای که آمد چشم دیدن موهایش را هم نداشت، عیبی ندارد. لاک هایش را دورریخت، سرمه و ریمل ممنوعش کرد عیبی ندارد. موهایش را صبح به صبح دور گردنش بافت ، روی پیراهن های گل گلیش تصادفا از روی عشق! انار تازه ربخت هم حتی عیبی ندارد.

هفته ای دو هفته ای یک بار که بالاخره هوس می کند ببردش زیارت شاه عبدالعظیمی امام زاده صالحی... توطئه می کنم. دسیسه می کنم. از یک هفته قبل می روم بین زن های قرآن به دست بست می نشینم تا بیاید. توی یک دستم قلموی سه صفر توی آن یکی یک پالت رنگ.

بگذار ببینم. مطمئن نیستم بعدش فکر می کنم یک روزکه همین طورنشسته ام دختری  ببینم رنگ پریده با چادر گل گلی و روسری مشکی و چشم های پر آب. آب توی چشم هایش فکر نکنی اشک است. چشم هایش از همان اول آب داشت. بله. چادر گل گلی اش را جمع می کند میاید تو. تا میایم صدایش کنم انگار آشنایی می بیند. از این خانم جلسه ای ها که با عشوه ی نداشته و صدای درشتش از روسری رنگی اش می پرسد. نمی داند روی روسری رنگی هایش آب انار ریخته... انار...انار خانه مان سوز. هرچه می شویی نمی رود.


دل به دریا می زنم صدایش می زنم. خوشحالم آخر... دسیسه کرده ام. صورتم گر گرفته و آنقدر هیجان دارم که صدایم در نمی آید. سرفه ای می کنم و دوباره با صدای یک مقدار بلند تر صدا می زنم. فاطمه؟ فاطمه؟ بر نمی گردد. دوباره...فاطمه؟ فاطمه؟ این بار بلندتر. بر نمی گردد. دوباره...فاطمه؟ فاطمه؟ این بار فریاد می زنم. صدایم دیگر می لرزد.اشک هایم تند تند و بی صدا می ریزند. یعنی مرا نمی بیند؟

بله. دیوانه می شوم. آخر گفتمت که، هر دختری باید توی دنیا یک فاطمه داشته باشد که برایش از دهات تخم مرغ محلی بیاورد با سیر ترشی تازه.

با چشم های خونی از جایم بلند می شوم و دوباره صدا می زنم. آرام آرام می روم سمتش و درست روبرویش می نشینم. قلمو و پالت را کناری می اندازم و چهارزانو می نشینم.  قرآن دست گرفته و سرش پایین است. انگار که چیزی حس کرده باشد سرش را بالا می گیرد. قاب مشکی روسری صورتش را رنگ پریده تر کرده اما....لبخند می آید آرام می نشیند کنج لب هایم. چشم هایش خون افتاده اند ولی دنباله ی ابروهایش سرجاست.

خانوم جلسه ای دوباره صدایش می زند. مهر می خواهد از آن سمت امام زاده. جواب نمی دهد. آرام بلند می شود. به امام زاده صالح قسم دلم بی دلیل قنج بالکن خانه قدیمیشان را می زند یکهو. گره روسری اش را آرام باز می کند و پهنش می کند روی زمین. می شود یک مستطیل مشکی وسط فرش نخ نمای رنگ و رو رفته. یک مستطیل مشکی وسط خانوم های قرآن به دست. همه قرآن ها را زمین گذاشته با دهان باز نگاهش می کنند.

قلمو را می گیرد توی یک دستش. پالت را هم توی آن یکی دستش جا می دهد...موهای مشکی اش ریخته اند توی صورتش. به فاصله ی چند ثانیه ای که طول می کشد با پشت قلمویش موهایش را بدهد پشت گوش هایش سرتاسر روسری مشکی پر می شود از گل های قرمز و زرد با برگ های پهن سبز...

 

 

 

 

++صدای ویبره ی گوشی می آید.
فاطمه : "سروی؟ تو نمی ترسی؟"
من: "تا وقتی دنباله ی ابروهات سرِ جان...نه." 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر ۱۳۹۴ساعت 21:30 توسط سروناز حکیمی |

تا به حال قفسه ی سینه ات تنگ شده؟ یکجوری که احساس کنی الان است که خفه بشوی بمیری؟ و یک آهنگ هی توی کله ات تکرار شود؟ توی اتاقت تکرار شود. توی کله ات. تو اتاقت. بعد دیگر آخرهایش نفهمی توی اتاقت است یا توی کله ات. فقط مدام تکرار شود. توی ساحل نشسته ای مشت مشت ماسه می خوری.چشم هایت خون افتاده اند و انگار که وحشت کرده باشی خیره مانده اند به آب. گرد شده اند. یک مشت ماسه می ریزی توی دهانت و دوباره خیره می شوی.

تنگ است. قفسه ی سینه ام. هوا نیست. می چرخم دور خودم. دست هایم را از دو طرف باز کرده ام و همین طور چرخ می زنم یک عالمه پشت هم.
-یک شیشه عطر برایت خریدم.
-عطر؟ نه. توروخدا. جدایی میاره.
-تو این چرندیات و باور داری؟
-من...نه. ولی...خوب...عطر نه...توروخدا.

صدای تکراری پیانو معلوم نیست از توی اتاقم است یا توی کله ام. کله ام. این کله ی وامانده ام. همین طور که پیچ و تاب می خورم انگار می رسم سرِ میرزای شیرازی*،آرام آرام بالا می آیم خیابان را. پیرزنی با واکر آرام آرام از خیابان می گذرد. موهای طلایی رنگ کرده اش لا به لا از گوشه های روسری اش بیرون زده اند و جوراب به پا ندارد. یه جایش یکی از همین کفش های طبی کرم رنگ به پا دارد. چه پیرزن تمیزی است. باید ارمنی باشد. کنار نشر چشمه می ایستم. گذری. نگاه تقویم های نویِ جدیدش می کنم؟ حالا چه سالی هست؟ 95؟ 100؟ تقویم ها همه خالی اند. روی جلدشان. توی جلدشان. همه سفیداند. کمی تعجب می کنم. کمی ترس برم می دارد. نگاهِ خیابان می اندازم. دوباره. پرنده پر نمی زند. پیرزن ارمنی کو؟ نگاه دست هایم می کنم. دوباره نگاه ویترین کوچک نشر چشمه می کنم. انعکاس خودم را توی آیینه می بینم. لُختم. لُختِ لخت. یک دستم را می گیرم روی سینه هایم. یکی را می گذارم لای پاهایم. حالا دیگر می دوم. انگار که دنبال کسی می گردم. انگار که گم شده ای دارم توی این خیابان....

رگ های دستانت ورم کرده اند. جای طناب روی مچ هایت ورم کرده. قرمز شده. پاهایت را با همان کفش های مشکی براق فرو کرده ای توی ماسه ی داغ. باید سوخته باشند تا حالا. کفش هایت. پاهایت. باید که سوخته باشند.
-ازین کفش هات متنفرم.
-می دونم.
-پس چرا می پوشیشون هی؟ زیادی برق می زنن.
-چون همش حواست بهشونه. می خوام یه کاری کنم ازم متنفر شی.
-نمی شم....نمی شم.

توی خیابان گریه ام گرفته. بازویم را روی سینه هایم می فشرم و با صورت اشکی می دوم. چراغ قرمز را رد می کنم. تمام صورتم خیس است. باید از اشک های خودم باشد. تنگ است. خیلی تنگ است. نفسم را می گویم. شاید چون تمام خیابان را دویده ام. رسیدم.

پشت در شیشه ای همان کافه ی بی اسم. گیج شده ام. نه تو هستی نه قهوه، ساعت می فروشند. ساعت هایی با بند های مشکی. سفید. ساعت های نقره، ساعت های طلا...ساعت هایی با بند های ظریف. زنجیرهای آنچنانی. ساعت های بدون صفحه. بی عقربه. خالی.

دهانم باز می ماند. سوز می آید. موهای تنم همه ایستاده اند. دست از سینه هایم بر می دارم. و با ناباوری انگشت اشاره ام را آرام روی در شیشه ای کافه می لغزانم. بو می کشم...بوی پلاستیک نیمه سوخته می آید...

-کجا داریم می ریم؟
-کافه دیگه مگه نگفتی دلت قهوه می خواد؟
-چرا ولی بلیت ها مگه مال ساعت 9 نیستن؟
-اوهوم. چه ربطی داره؟
-دیر نشه؟
-می رسیم...(با لبخند طولانی).

آفتاب تند می تابد به ساحل سوت و کور.یک مشت دیگر ماسه. مشت مشت. دهانت پر شده. از گوشه های لبت ماسه می ریزد. همین طور سُر می خورد از زیر چانه ات می ریزد روی پیرهن چهارخانه ات. پیرهن چهارخانه ی سفیدت...

-سروی این خوبه؟
-مگه پوشیدی؟
-آره. بیا ببین.
-این خوبه. به اون شلوار قهوه ایه خیلی میاد.
- نه با اون شلوارِ که طرحِ لیِ بهتر می شه.
-اوهوم. چارخونس دیگه...چارخونه با همه چی خوب می شه.

تنگ است. خیلی تنگ است. قفسه ی سینه ام می سوزد. دست و پا می زنم. می چرخم هنوز. دورِ خودم. صورتم هنوز خیس است. این همه اشک را از کجا آوردم؟ اشک؟ سوز می آید. سرد است. دیگر لب ساحل نمی بینمت. دور شده ام حالا...شنیده ام قبل از پر شدن آب توی ریه ها نشاطی به انسان دست می دهد که با نئشگی تریاک فرق چندانی ندارد...

-امروز چی کاره ای؟
-هیچ کاره.(لبخند) قهوه می خوری؟

*نام یک خیابان.

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ساعت 21:58 توسط سروناز حکیمی |

زیرآب راه رفتن یعنی چه؟ بیا با هم بحث کنیم. بیا و دلیل علمی بیاور و کتاب های جور و واجور و رنگ به رنگ قطورت را باز کن و بگو زیر آب راه رفتن یعنی چه؟ می دانم آخرش می خواهی بگویی تو تراژدی بافتن هایت را با یک فُکتِ علمی نمی توانی  قروقاطی کنی اما من می گویم...می دانم می خواهی بگویی سروی سروی...انقدر ازش کوه نساز و چیز به این سادگی رو انقد گنده نکن. اما باز هم می گویم. زیرآب راه رفتن یعنی یک روز تعطیل که امروزباشد از صبح دلت سرجایش بند نشود. هی وول بزند. هی بگیری بگذاریش سر جا و باز مثل بچه های پیش دبستانی ات یک جا بند نشود. هی توی اتاق بدود و داد بزند "کی می ریم اتاق فیلم خانوم؟" راستی این را کدامشان کفتند؟ همین اتاق فیلم را می گویم. دلم گفت یا بهراد بود که از ته کلاس داد داد کنان فرو کرد توی گوشم؟ دستت را دراز کرده ای سمت کتابخانه ات. با وسواس و حوصله دنبال یک کتاب می گردی.

بله. زیرآب راه رفتن یعنی این که کنترل همه چیز از دست هایت خارج شود. پیش دبستانی هایت توی کلاس بدوند. گریه کنند. یک دفعه با هم. امیررضا توی بغلت ننشیند. اشک بریزد گوله گوله و تو همین طور با آن اخم همیشگی توی گوش هایش بگویی " تموم می شه کلاس پسرم. امیر. امیررضا...خانومو نگاه کن. گریه واسه چیه؟" و بعد از خودت و کارت حالت به هم بخورد...از تو و کتاب هایت، از تو و نبودن هایت. از تو و دلیل های علمی جور واجورت.دلم توی اتاق می دود و می گوید "کتابخانه را آتش بزن."

یک نگاه سطحی به من می اندازی که ببینی هنوز توی اتاقم یا نه.
-سروناز معلم شدن کار تو نیست. سروکله زدن با یه سری بچه ی زبون نفهم و بسپر به یکی دیگه.آدمای زیادی هستن که واسه این کار ساخته شدن. تو استعداد داری. استعداد. درستو جدی بگیر. تمومش کن و برای خودت چیزی بشو. کسی بشو. از سرو کله زدن با اینا به هیچ جا نمی رسی.

"امیر...امیررضا...می شینی رو پام؟"
اشک جمع شده توی چشم های کوچکش.
"نه همین جا می شینم. خوبه همین جا."
و نگاهش را از من می دزد. من هیچ وقت حرف زدن با بچه ها را یاد نمی گیرم. توی دستشویی مدرسه آب می پاچم به آیینه. دو شیار باریکِ میان ابروهایم را نگاه می کنم و معلم پیر کلاس دومم را یادم می آید. عهد بسته بودم هیچ وقت مثل او نشوم. آخر...خوب...آن موقع کوچک بودم و می دانم که این توجیه خوبی نیست اما از او می ترسیدم. یک بار که با ساناز سر مداد قرمزش دعوایمان شد من او را هل دادم. مداد قرمزش را نمی داد نا من گل رزم را رنگ کنم. 2 3 باری به خانوم گفتم که ساناز مداد قرمزش را نمی دهد تا گل رزم را رنگ کنم. او هم گفت "یه رنگ دیگه بزن دخترم" اما مگر گل رز را می شود رنگ دیگری هم کرد؟ من یک بار که بابا دیر آمده بود خانه و فکر می کرد من خوابم برده خودم از لایِ در اتاق دیدم که یکدانه ازین گل ها داد دست مامان و اشتباهی دهنش را بوس کرد. خلاصه که ساناز را هرچه کردم مداد قرمزش را نداد. من هم او را هل دادم. شاید ناخواسته بود شاید هم نه. اما یکی از دکمه های مانتوی خاکی رنگش گرفت به گوشه ی میز و پرید. شروع کرد به کولی بازی و اشک ریختن. خانوم هم که دید دکمه کف دستش است و از شانس بد من کل ماجرا را دیده بود از بازوی من نیشگونی گرفت و با اخم گفت "اگه می افتاد سرش می شکست چی؟ برو بشین. امروز زنگ تفریح هم می مونی تو کلاس. تنها." اما او که سرش نشکسته بود. فقط یک دکمه کنده شده بود. همین. من از اول هم می دانستم که خانوم معلم ها دخترهای موطلایی را بیشتردوست دارند. زیرآب راه رفتن یعنی 7 ساله باشی و موهایت مشکی و لخت باشند. و خانوم معلم همیشه دخترک موطلایی میز اول را دوست داشته باشد.

چند کتاب را توی دستت گرفتی و پشت میز تحریرت نشستی و مدادت را دست گرفتی. عینک بدون قاب مستطیل شکلت را هیچ وقت دوست ندارم. گفته بودم؟ عینک باید قاب داشته باشد. گرد باشد. بتوانی گاهی انگشتت را دورش بدوانی.

-این چرندیات چیه؟ کی گفته؟ معلم ها همه رو یک اندازه دوست دارن. فقط این بچه هان که یک اندازه نمی تونن یاد بگیرن. واسه همین فک می کنن بینشون فرق گذاشته می شه.

از آن روز به بعد من از خانوم پیر کلاس دوم ترسیدم. این شد که توی آن روز خاص که معلم ورزش ما را یک ربع بیشتر نگه داشت تا قد همه مان را توی آن دفتر زرد بزرگ بنویسد و زنگ تفریح نرفته بودیم من به خانوم نگفتم که باید حتما بروم دستشویی. هی ساعت را نگاه کردم و وول خوردم. دو باری حتی با اخم به من گفت "انقد وول نخور. تمرینتو حل کن." اما من باید می رفتم دستشویی. دیگر چیزی نمانده بود. یک ربع دیگر زنگ تفریح بود. اما...خوب...نشد دیگر. من دختر شجاعی بودم. نمی دانم چرا یکهو آن اتفاق افتاد...اما...زیر میزم کامل خیس شده بود و انگار...

همه داشتند مرا نگاه می کردند.

آن روز بدترین روز زندگی کودکانه ام بود. و من با خودم عهد کرده بودم که تکرار نشود.

روی صندلی ات جا به جا می شوی.مداد را لای کتاب می گذاری، با احتیاط آن را می بندی و عینکت را از چشم در می آوری. یک دستی. تا به حال صد بار گفتم دو دستی...عینک را دو دستی از چشم هایت...

-سروناز تو همیشه سخت می گیری. اون موقع فقط 7 سالت بوده. بچه ها زود فراموش می کنن. و من مطمئنم که خود توهم همون روز وقتی که فهمیدی ناهار ماکارونی دارین اون هم با سس زیاد تمام اون قضایا رو فراموش کردی. بچه ها زود فراموش می کنن.

لبخند می زنی. جمله ی آخر توی ذهنم انگار اکو می گیرد.

توی دستشویی مدرسه ایستاده ام و گوله گوله اشک می ریزم. بهراد توی کلاس می دوید. از روزی که وارد مدرسه شدم آن معلم مردِ توی فیلم detachment را خوب درک می کنم. همان که توی راه روهای مدرسه، توی کلاس، توی حیاط می ایستاد و به همه نگاه می کرد و هیچ وقت دیده نمی شد. هیچ وقت شنیده نمی شد. یعنی می دانید معلم بودن عالی است.آن 100 هزار تومن روز معلم و ناهارهای مجانی توی بشقاب های شیشه ای عالی است. بی نقص است و اصلا شغل انبیاء است. بله. اما شنیده نشدن بخش جدانشدنی آن است. و شنیده نشدن بزرگ ترین شکنجه ی دنیا است.

و بهراد می دوید و صدای مرا نمی شنید. امیررضا مثل همیشه اشک می ریخت. دلا شدم روی میزش "امیر...گریه؟ بازم گریه؟"

بریده بریده گفت "آخه...دل..م...واسه...بابابزگ تنگ..."

جمله اش تمام نشده بود که صدای جیغ بهراد کلاس را پر کرد. خشم و ترس ترکیب خوبی نیستند. یعنی خشمِ تنها یا ترسِ تنها را می شود یک کاریش کرد اما با هم که باشند حتما فاجعه می آفرینند. رفتم ته کلاس...

"بهراد. گریه نکن. مثه یه مرد..."

"خانوم...ما....آخه...."

"گفتم گریه نکن. مثه یه مرد بگو ببینم چی شده."

"کوروش..."

جمله ی بعدش را یادم نیست. تنها دادی که سر کوروش زدم را یادم هست.عقب عقب رفتن های علی و امیرمحسن با چشم های گرد شده از ترسشان، انعکاس اخم هایم روی در شیشه ای کلاس ...آب زرد رنگی که از پاچه ی شلوار کوروش یواش یواش بیرون می زد و روی زمین پخش می شد...تنها دکمه ی سبز رنگ کف دست بهراد را یادم است...و پشیمانی توی چشم هایش را...

زیرآب راه رفتن یعنی معلم پیر کلاس دومت شوی. آن عینک کوفتی ات را روی میز بگذار و کتاب هایت را ببند. به من نگاه کن. زیرآب راه رفتن یعنی "بچه ها هیچ وقت فراموش نمی کنند...هیچ وقت".

+کمی واقعی است. با دستکاری های من درآوردی و تراژدی های بافتنی همیشگی ام.

++تو بهتر می فهمی آقای ح :)

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲ساعت 21:40 توسط سروناز حکیمی |

بابایی داشتم مهربون. بهترین بابای دنیا بود. آرام و مهربان. با انگشت های کشیده ی کشیده. انگشت های بابا لاغر و سفید و کشیده بودند. خیلی کشیده. آنقدر که من بین انگشت اشاره و شست بابا جا می شدم. بابای من آدم خاصی نبود. یک مرد کاملا معمولی بود. کم می خندید. هیز نبود. و دختربچه ها را همیشه از پسربچه ها بیشتر دوست داشت. هروقت از او می پرسیدم چرا دختربچه ها؟ می گفت دختر بچه را می شود لوس کرد...زیاد. نمی دانم چرا بوی نا می آید.

بابا آب داد. بابا نان داد. بابا به من درس داد...
توی خانه راه می رفت و به من دیکته می گفت. از آن کارها که باباها هیچ وقت نمی کنند. بلند بلند می خواند و هی می رفت از اول.
-نوشتی؟
-نه...تند می خونی.
-بابا...
-بابا؟
-هوم؟
-چرا بابا آب داد؟ چرا بابا نان داد؟ چرا مامان نداد؟
خنده خنده...بابای من خنده ی قشنگی داشت. دندان های ردیف سفید که این آخری ها با ماژیک مشکی سیاهشان می کردم و هیچ نمی گفت، خنده می کرد. خنده که می کرد انگار دو سه تا از دندان های سیاه شده اش افتاده بودند. قیافه اش بامزه می شد. مثل گداها. خلاف کارها. این بوی نا فکر کنم از اتاق آبجی پروانه ی مامان می آید.
-چون مامان دستش بند بود.
خنده خنده.

توی ماشین بابا که می نشستم همیشه یک بوی خوبی می آمد که معلوم نبود از کجاست گاهی فکر می کردم بوی توی کله ی من است. آخر همه ی آدم ها توی کله ی من یک بویی دارند. مثلا مامان جون همیشه بوی نوییِ وسط کتاب می دهد. همان بو که وقتی کتاب تازه ای می خریم و بازش می کنیم اگر دماغمان را تویش کنیم می شنویم. یا همین آبجی پروانه مامان همیشه بوی نا می دهد. هروقت به خانوم جان می گویم آبجی پروانه ی مامان چرا بوی نا می دهد؟ می گوید پروانه سایه ی بالاسرش که رفت بوی نا گرفت. فکر کنم منظور خانوم جان...آقاجانم است. دخترها آخربی بابا که می شوند بوی نا می گیرند...

برای بابا کتاب می خواندم که مُرد. قول داده بودم آن نمایشنامه ی قدیمی را که به زور چند روزی از کتابخانه ی محل قرض گرفته بودم برایش تمام و کمال بخوانم و درعوض آن یک جفت کفش کوچک منگوله دار را که چند باری پشت ویترین مغازه ی آقا بهزاد دیدیم برایم بخرد. نمایشنامه ناتمام ماند. بابا مُرد. من هم از حرص کفش های منگوله دارعروسکم را با قیچی بریدم و گذاشتمش روی تلویزیون. خانوم جان گریه می کرد. نمی دانم چرا. هنوز هم بوی نا می آید. حتما از اتاق آبجی پروانه ی مامان است.

آن روز که نئش بابا را آوردند خوب یادم است. من بودم و خانوم جان و آبجی پروانه ی مامان. خانوم جان توی سرش می کوبید. پسرآقا بهزاد توی گوشم می گفت: اون کفش منگوله دارِ مالِ تو. فقط گریه نکن. اسمش حسین بود. پسرآقا بهزاد را می گویم. تا کلاس نهم بیشتر نخوانده بود. اما به من جمع و منها یاد می داد. انصافا خوب هم یاد می داد. شاگردیِ بابایش را می کرد. یک بار که پرسیدم چرا دیگه درس نمی خونی؟ گفت: بخونم که چی؟ گفتم: بخون معلم شو. مهربونی. خندید. حسین هم خوب می خندید. مثل بابا.

داشتم می گفتم. نئش بابا را که آوردند....نمی دانم چرا آبجی پوانه ی مامان هی می خندید. هی زیر لبی می خندید. خانوم جان را با دست نشان می داد و می خندید. من اما از همان یک ساعت قبل که گفته بودند دارند نئش بابا را می آرند دنبال ماژیک مشکی می گشتم.
-حسین؟
حسین کنارم نشسته بود.توی حیاط. با تیله هایش ور می رفت، برقشان می انداخت...روی زمین قلشان می داد.
-هوم؟
-ماژیک مشکیم گم شده انگاری.
-برو از تو کیفم بردار.

دوان دوان رفتم توی خانه کیفش را پیدا کردم. ماژیک قرمز داشت و مشکی و آبی. بابا اما مشکی دوست داشت. مشکی را برداشتم و رفتم توی حیاط. خانوم جان هنوز توی حیاط می دوید و توی سرش می کوبید. حسین یکی از تیله هایش را قل داد سمت آن یکی که برود بیفتد توی آن لیوانی که خوابانده بود کف حیاط اما تیله اش اشتباهی رفت و رفت و زیر نئش بابا گم شد. آّبجی پروانه ی مامان را دو تا از همسایه ها به زور بردند توی اتاقش و در را بستند....هنوز اما می خندید.

من اما خوشحال بودم. دلا شدم روی بابا....هیچ کس حواسش نبود. ماژیک را از جیبم درآوردم و گوشه های لب بابا را گرفتم با ماژیک از دو طرف کشیدم. درست اندازه ی دست هایش. گفته بودم دست های بابا خیلی کشیده بودند؟ انقدر کشیده بودند که من بین انگشت شست و اشاره اش...این بوی نا از کجا می آید؟

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 0:8 توسط سروناز حکیمی |

نامه ات به دستم رسید. باران خورده و خسته و مچاله. سرش را پایین انداخته بود و انگار که 1 سال بیشتر بود پشت پنجره ی اتاقم نشسته بود. کنار یک قلوه سنگ تنها. معلوم نیست قلوه سنگ را می خواستی به شیشه بزنی یا فقط گذاشتی گوشه اش که بادی چیزی نبردش. هرچه که هست...ناخواسته انگار دلی به هم داده باشند، خو گرفته اند به هم، این ورق پاره و آن تکه سنگ کوچک کز کرده پشت پنجره.

پنجره را که باز کردم 1 سال بیشتر بود انگار که سرش پایین بود. نامه ات. ورق پاره ی بی نام و نشان ات. یا هرچه که اسمش را می گذاری. شلخته و ژولیده تکیه زده بود به دیوار سیمانی و تکه سنگ کنارش، یکدانه رفیقش. تنها ولش کردی رفتی خیال کردی تنها می ماند. نماند. این تکه سنگ کوچک همه ی مردی که تو برای من نبودی، همه ی زنی که من هیچ وقت برای مردهای عاشق زندگی ام نشدم و نمی شوم، شد برای نامه ات.

دست انداختم از پشت برش دارم گوشه اش پاره شد، آنقدر که سفت تنگ هم نشسته بودند. انگار که درگوشی به زبان خودشان می گفتند: "نمی ذارم از من بگیردت..."
این شد که دو تایی برشان داشتم.

حالا تکه سنگ خاک گرفته بق کرده روی قفسه ی چوبی کتابخانه ام کنار "غرور و تعصب" نشسته و با غضب نگاهم می کند و من بی خیال، یک وری دراز کشیده ام روی زمین و کمرم را داده ام به خنکای دیوار و نامه ات را بو می کنم.

همین که می گیرمش جلوی بینی ام تندی خم می شود و گوشم را دودستی می گیرد و می گوید مدت هاست که پشت پنجره است، بریده بریده و مقطع حرف می زند. هول است. از چه نمی دانم. می گوید مال مردی است که روزی چهارشانه بوده، یعنی حدس می زند که چهار شانه بوده باشد و سال ها بوده که فقط اخم می کرده اما آن روز توی خیابان من را که پیچیده  توی شالگردن قرمزو سرمه ای ام دیده....همین طور یکدفه ای راهش را کج کرده و بی دلیل آمده و آمده تا رسیده پشت پنجره ام.

و انگار که قصه تازه همین جا شروع شده است. هی نگاه چراغ اتاقم کرده. هی قدم زده از این تیرچراغ برق تا آن یکی. هی سیگار آتش زده و دودش را فوت کرده توی هوا...حلقه حلقه...تکیه زده به دیوار سیمانی اتاقم. شاید یکی از همان روزهایی بوده باشد که سرد بودند و من عادت داشتم پشت به دیوار پنجره کنار بخاری کوچکم بنشینم و ورق های اولی هایم را با حوصله صحیح کنم و شکلک های خندان بکشم روی ورق های رنگی شان.

با دست های لرزان از یک رهگذز خودکاری گرفته و تند و تند نوشته...خط زده. چند باری مچاله اش کرده. و بعد...

بگویم؟
بگویم چه نوشتی؟ بریزم حرمت نامه ات را؟ بِدَرَم تقدس کلمه کلمه ات را؟
ترسو...ترسویِ من تصدق شا نه های خم شده ات. دست های سوخته ات. پاک کم اشک هایت را.یادت می آید گقتی دختر 15، 16 ساله اولین مردی را که بکشد توی آغوش، عاشق می شود؟ نگفتی که ترسو باشد نمی شود که...گفتی؟

پس نترس. مردهای ترسو را هم می شود عاشق شد. مردهایی که توی ویرانه های غرور مردانه شان سگی با صدای بلند زوزه می کشد. مردهایی با دست های سوخته...پیشانی های چین خورده...ابروهای لرزان...اشک های سرگردان...

گریه کن. من آن قدر دیوانه هستم که اگر توی گوشم بگوید نامه مال تو نیست داغش را به دل تکه سنگ کز کرده گوشه ی کتابخانه بگذارم. می بینی؟ من حالا خیلی وقت است که سروناز تو نیستم. عینک مستطیلی آبی ام را گم کرده ام.
من حالا زنی هستم با یک جفت عینک گرد طلایی و براق که می تواند داغ بگذارد.
آری. آن شب که تاریک بود و می خواستی تمامش کنی و شیرگاز را باز کرده بودی...فندک را من زدم. دست هایت را من سوزاندم. من...

اما نترس. سرت را پایین نینداز مرد من. به من نگاه کن. ترسوها را هم می شود عاشق شد. برای دست هایت دیروز پماد خریدم...دخترک توی عطاری گفت خوب می شود اگر هر شب بزنی...
من تو را می بخشم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۲ساعت 23:8 توسط سروناز حکیمی |

من وقتی که دلم می گیرد آدم جالبی می شوم. نمی دانم مثل این که شبیه دخترهای خیلی احساساتی می شوم. مثل این که آدم دیگری می شوم. مثل این که همه آدم های دیگری شده ایم.

خیره شده ام به یک عکس نه چندان قدیمی از خودم. روی لبه ی سنگی یک گذرگاه ساده توی تجریش نشسته ام. نه پارک است و نه خیابان. من اسمش را می گذارم یک گذرگاه ساده. به عکس نگاه می کنم. تا به حال شده دلت برای خود توی عکس های نه چندان قدیمی ات تنگ شود؟

برای من شده. من این روزها دلم زیاد تنگ می شود برای خودم توی این عکس های چاپ نشده ی وسط مانیتور که گاهی نورشان چشم را می زند. انگار که منِ توی عکس گم شده ام. و هر روزی که می گذرد من بیشتر از عکس ها متنفر می شوم. از ثبت کردن روزهایی که دیگر بر نمی گردند. ترسو هم شده ام. اگر فایلی را بخواهم پیدا کنم که دور و بر فولدر عکس های قدیمی و نه چندان قدیمی و این حرف ها باشد کلا قید فایل را به کل می زنم.

اختراع عجیبی است این عکس...

بگذریم. دلم که می گیرد این روزها در خانه را آرام باز می کنم. یک دمپایی مشکی آرام لای در می گذارم و می روم کنار اتوبان می نشینم و به سیگارهای نکشیده ی زندگی ام فکر می کنم. قبلا گفته بودم که اتوبان دم خانه ی ما یک عالمه نور زرد دارد. صدقه سری تیر چراغ برق های قد بلند و قدیمی اش شب ها تا صبح روشن است. زردی اش قرمزی خاصی دارد که آرامت می کند. مثل خورشید مغز سرت را نمی خورد.

چه پر حرف شده ام امشب. نمی دانم. شاید چون کنار اتوبان نشسته ام. خلوت است و آرامو گفتنم می آید.

ماشین ها تند و تند میایند و می روند. پرده ی خانه ی بقلی کنار است اما کسی توی اتاق نیست. شاید او هم مثل من شده و از شب های توی خانه و پشت پنجره وحشت کرده است. از عکس های نه چندان قدیمی در و دیوار اتاقش...آلبومش...لب تاپ کوچکش...چه می دانم. اصلا بگذار از اول برایت بگویم. کوچه ی بقلی را ...نامش را گذاشته ام...نمی دانم....صحنه ی جرم؟ یا یک چیزی توی همین مایه ها. آخر یک بار که داشتم مردی را توی آن کوچه می بوسیدم دل دختر پشت پنجره را شکستم. می دانستم که ایستاده پشت پنجره گلوله گلوله اشک می چکد از لای انگشت هایش. هی می خواهد نگاه نکند نمی شود.

من می خواهم خودم را معرفی کنم.بروم آگاهی ای جایی خودم را معرفی کنم به یکی از این پلیس هایی که سبیل سیاه دارند و مال عکس های قدیمی اند. بگذار این چای را تمام کنم. با هم می رویم دادسرا. یک دوست وکیل دارم شاید بتواند تخفیفی چیزی بگیرد. نمی دانم رضایت می دهد یا نه. من حتی اسم دخترک را هم نمی دانم. فقط می دانم که هر روز صبح مانتو و شلوار سرمه ای می پوشد. کیف چرم کوچکی می اندازد روی دوشش. و یک عالمه کتاب و دفتر می گیرد توی بغلش و....شبیه دختر مدرسه ای هاست. منظورم این است که...نمی دانم آخر به قد و بالایش که نمی آ...شاید معلمی چیزی باشد. عینکی است آخر.  

می خواهم یک سربروم تجریش. همین روزها. بروم امام زاده صالح و دخترهای ناخن کاشته با موهای بور و لاک های قرمز ببینم با چادرهای گل گلی افتاده روی شانه هایشان و اشک های مخلوط شده با ریمل و مدادی که تا زیر چانه هایشان نرسیده با پشت دست می گیریندش...شاید آن ها هم کوچه ای دارند...صحنه ی جرمی...

از روی سنگ فرش کنار خیابان بلند می شوم و آرام آرام قدم می زنم حالا. حالا که فکر می کنم می بینم چندان هم مهم نیست که تکه ی اول این نوشته، دلنوشته یا هرچیز دیگر که اسمش را می گذاریم هیچ ربطی به تکه ی دوم یا حتی سومِ هنوز نوشته نشده اش ندارد. حالا که فکر می کنم می بینم من تمام نوشته های خوبم درست مثل آن دامن آبی کوتاه با گل های ریزی که با هیچ بلیز و تاپی ست نشد...به خاطر همین ربط های کوچک بی ارزش مچاله شدند و توی سطل زباله افتادند...

درست مثل آن مردی که توی کوچه بوسیدم و دست های کوچکی داشت. دختر پشت پنجره دلش شکست. چشم هایش پر از اشک شد، هی توی اتاق راه رفت و به در ودیوار فحش داد که چرا هیچ کس عاشق عینک گرد طلایی اش نیست... اما نمی دانست که من داستان زندگی ام را...تمامش را...به خاطر همین ربط های کوچک بی ارزش مچاله کرده ام و توی سطل آشغال انداخته ام.

 

 

پی نوشت: این همان من هستم در یک عکس نه چندان قدیمی...

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 0:52 توسط سروناز حکیمی |

دیگر نمی خواهم بگویم که کنار پنجره ی اتوبان نشسته ام و نیستی و فنجان چای و صدای عربده ی بیرون پنجره مو به تنم سیخ می کند یا این که چه باران خوبی می آید و باد پرده را تکان می دهد توی صورتم. نمی خواهم از صدای کامیون ها و چراغ قرمز و پله ی خاک خورده ی ورودی خانه ی بغل بگویم.

آنقدر هم دلم می خواهد بگویم و اشک جماعتی را در بیاورم که نگو. اما نمی دانم چرا گفتنم نمی آید. از آن حال هایی هستم که چرت و پرت گوییم می آید. مثلا دلم می خواهد از امتحان خرداد ماه کلاس اولی هایم برایت بگویم. اصلا مهم نیست که تا چه حد خسته کننده است یا این که وسط حرف هایم _همان جا که کفری شده ام و از معلم های پایه بد می گویم و دلم خنک می شود تند وتند_ صدای خرف و پف خفیفت توی گوشم بپیچد.

می دانی؟ جالب است گوش دادن به سوال های کلاس اولی ها. من مدت ها بود که به کلاس اولی بودن اصلا فکر نکرده بودم. این که آن موقع چقدر همه چیز بزرگ تر از آنچه که بود به نظر می آمد. مثلا یک اشتباه چاپی امروز سومی های آقای صالحی را به گریه انداخت باورت می شود؟ اول که جای خود دارد.

بزرگ تر. همه چیز بزرگ تر به نظر می آمد. درست مثل حالا که دانسته و ندانسته نبودنت یکهو اینقدر توی دلم را خالی کرده است. تو از اولش هم نبودی اما...

حدس می زنم یک روز که مثل همیشه با دهان باز خوابم برده بود کوچک شدی و قلاب انداخته ای به یکی از دندان های خرگوشی ام و دزدکی رفتی توی دلم. طوری که خودم هم نفهمیدم. بیل و کلنگ برده ای و هی کنده ای. خیال برت داشته بود که من چون سفت و سخت دلم را چسبیده ام حتما چیز با ارزشی تویش قایم کرده ام. هی کندی و کندی اما...هیچ نیافتی.

حالا از وقتی که بیدار شده ام توی دلم هی پر و خالی می شود. تو نیستی و توی دلم هی پر و خالی می شود.
ترسی ناشناخته توی دلم افتاده. ترس این که برای همیشه توی دلم خانه کنی. عاشق شوی. همان جا با زن توی دلم هم بستر شوی. همان جا...توی قلبم. توی قلبم سوراخی بکنی و کلبه ای بسازی. دست زن توی دلم را بگیری و ببری توی آن کلبه تا آخر دنیا همان جا بمانی.

من گریه کنم. تو بی چشم هایش بخواهی دنیایی نباشد. منی نباشم. سوراخ تنگ آئورتی نباشد. این ضربان خسته کننده ی آرامم نباشد.
حواسم نباشد. توی خواب غلت بزنم و پشت گردنم را آرام بخوارانم و دهانم را ببندم. خشک باشد و دلم غنج برود. همان طور خواب و بیدار دست دراز کنم لیوان آب بالای سرم را بر دارم و سر بکشم...

کر شوم و صدایت را نشنوم. غرق شوی.

از آن حال ها هستم که اگر بودی تمام زنانگی های نداشته ام را کپه کپه...یا نه...دانه دانه...یا اصلا این هم نه...ریزه ریزه، یواشکی، به پایت می ریختم. اما تو نیستی. جایی زیر پلک هایم شاید...قایم شده ای. خودت را پنهان کردی. ازین شوخی های بچه گانه که صد بار گفتم بدم می آید و تو باز هم تکرار می کنی.

گوش هایم پر از صداست. صداهای بم. صدای مردانی سفید پوست. سیاه پوست. شاید حتی سرخ پوست. مرد سرخ پوست تا به حال از نزدیک دیده ای؟ مردان سرخ پوست فکر می کنم عاشق پیشه تر از سفید پوست ها باشند. خوب معلوم است چرا. سرخ رنگ پر شوری است. کافی نیست؟ خوب باشد. هرچه تو بگویی. اصلا مهم هم نیست. تو بیا...من هم گواش دارم هم رنگ روغن. نداشتم هم فاطمه هست. قرض می گیریم. قلمو لازم نیست آرنج هایم را توی سطل رنگ می کنم و می کشم زیر گلویت. پشت گوش هایت. روی نرمی دلت. اخم نکن. همیشگی که نیست.من که خدا نیستم. من فقط یک دختر تنها هستم با دو سطل رنگ عاریه. که پولش را هم هنوز نداده ام. خوشت نیامد دو سطل دیگر قرض می کنیم. یک رنگ دیگر. شاید مردان سبز پوست  و آبی پوست مهربان تر باشند...

دلم پیچ می زند. بس کن. این بازی را تمام کن. توی دلم دنبال چه می گردی؟ زن توی دل من سال هاست که مرده. خودم کشتمش. با یک قیچی ساده ی فلزی. بچه بودم خوب. آن موقع نمی دانستم مردها به این زودی می فهمند. آن موقع نمی دانستم کفش پاشنه بلند چنین تاثیر عمیقی در ناخودآگاه یک مرد دارد. آن موقع فکر می کردم با این موهای کوتاه و آن کوله ی خاک آلود شاید خواستنی تر باشم.

کنار من ننشین. روزنامه نخوان. چای ننوش. کانال های تلویزیون را زیرو رو نکن. باشد. موهایم را بلند می کنم. بلند و شرابی. باشد باشد. شرابی نه. رنگ چای تازه دم. لاک می زنم. ماتیک قرمز به لب هایم می کشم. از آن دامن های چین و واچین می پوشم. از آن عطر شیرین می زنم. همان که اصرار داشتی به لباس خواب و زیر گوش هایم حتما بزنم.

کفش پاشنه بلند هم می خرم. هر شب آن جوراب شلواری نازک را 10 بار زیر نگاه غریبه و وحشی تویی که سال هاست تو نیستی بالا و پایین می کشم. بغض نمی کنم. به جایش جوراب را بالا می کشم. به میز توالت تکیه می دهم تا مثل هر شب کابوس دوباره آغاز شود و نگاهت ناگهان جان بگیرد. برای زنی که من نیستم. برای زنی که شاید مرده است. یا شاید تنها یک فاحشه ی ارزان است در یک شهر دور. بغض نمی کنم. به جایش به صدای فنر های پوسیده ی این تخت گوش می دهم.

و دلم مدام پر و خالی می شود. من می دانم که تو هنوز آن جایی. می دانم... این شوخی را تمام کن. بیرون بیا...می ترسم. من این غریبه را نمی شناسم...
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 23:30 توسط سروناز حکیمی |

توی مسیر تهران قزوین بودم که "بیست سالگی" را نوشتم. صندوق عقبمان نه سیر ترشی و سرکه و قرمه سبزی کنسرو شده داشتیم برای فامیل های نداشته ی قزوینیمان، نه یک دوچرخه ی کهنه ی تسمه در رفته که بابا عادت داشته باشد صبح ها از آن دهات خوش آب و هوای اطراف قزوین برود تا شهر و نان و تخم مرغ صبحانه بخرد، بگذارد روی این سبد سوراخ سوراخ جلوی دوچرخه_که وقتی بچه بودم مرا تویش جا می کرد و می چرخاند دور دهات_ و پا بزند تا خود خانه ی مادربزرگ مهربان نداشته ام. مادربزرگِ نداشته ام هم نه...مادربزرگِ مهربانِ نداشته ام. گاهی صفت ها مهم تر از آنچه به نظر می آیند هستند.

بله. می گفتم. توی صندوق عقبمان ما، نه جعبه ی آچار داشتیم، نه لاستیک زاپاس، نه زنجیر چرخ.
نه نه...توی صندوق عقب که نیمه باز بود ما یک بوم سفید داشتیم. یک بوم سفید بزرگ که بابا چند شبی بود تا صبح بالای سرش می نشست و می نوشت.
خوب یادم است. از لای در اتاقم نور زردرنگ چراغ مطالعه می زد تو...1 و 2 نصفه شب که می شد سرک می کشیدم و با حسرت گوش می گیراندم...با حسرت. صدای قلم آخر روی بوم مثل کاغذ گلاسه در نمی آید.

اشک توی چشم هایم جمع شد. حالا که بعد از این همه مدت قلم دست گرفته بود صدا نداشت.
دف...دف. مرد سفیدپوشی دور بوم می چرخید. سرتاپا سفید پوشیده و دف می زد. قهار بود انگار. هربار که یک دور طواف اش دور بوم تمام می شد دف را یک بار پرت می کرد توی هوا طوری که چرخ می خورد چند بار و دوباره توی دست هایش جا می گرفت. بابا را طواف می کرد این مرد یا بوم را نمی دانم فقط می دانستم دلهره ی ناشناخته ای داشتم. بهتر بگویم ترسیده بودم. از چه نمی دانم...

توی صندوق عقبمان، ما، یک بوم مقدس داشتیم! بابا هیچ وقت نفهمید که من می شنیدم. هر شب. لای در اتاق اشک صدای قلمش را می ریختم که می دانستم هیچ کس نمی شنید. حتی خود بوم...اما. من می شنیدم.
صدای دف اوج می گرفت توی سرم. هیجان. اضطراب. سکوت. دف توی هوا چرخ می خورد. یک بار. دو بار. چهاربار. دوباره از سر. هیجان.

شب آخر لای در اتاق با لباس خواب سفیدم که پراز خرس های کوچک قهوه ای بود نشستم. مرد سفید پوش گوشه ی اتاق نشسته بود. دست زیر چانه زده به بوم نگاه می کرد یا بابا...باز هم نمی دانم. دف اما...آرام گرفته تکیه به دیوار زده بود. این آخرین بار بود که می دیدمش. هم دف را...هم مرد سپید پوش را.

به فردا فکر می کردم. به بیست سالگی. به آن سفر کوتاه. به قزوین. یک ماشین زهوار دررفته. کنار یک بوم مقدس. توی راه قزوین.
لای در اتاق نشسته بودم و زانوهایم را توی بغل گرفته بودم و به خرس های کوچک روی شلوارکم نگاه می کردم. بابا روی صندلی چوبی کوچکش نشسته بود و چراغ مطالعه را گرفته بود توی صورت بوم...
استنطاق می خواست بکند انگار. مثل مجرم ها نگاهش می کرد.
فردا. روز محاسبه بود. "آیا بوم بابا مقدس ترین بوم دنیا بود؟"

سرم را به دیوار تکیه داده بودم و اشک می ریختم. نور زرد می دوید توی اتاق. صدای فلاسک چای. بابا راه می رفت حالا. با لیوان چای توی دستش. و من اشک می ریختم. مراسم مذهبی از سرگرفته شده بود. بابا دور بوم می چرخید. مرد سفید پوش می چرخید. دف می رقصید. و اشک های من هم قربانی تقدس بود.

1 سال از آن شب می گذرد. بابا یک سال پیرشده. ساکت تر از قبل شده.
صدای قلم های بابا را هیچ کس روی بوم نشنید. مرد سفید پوش را فردای همان روز توی یک نمایشگاه پراز بوم های تقدس نما دار زدند. بابا دیگر ننوشت. قلم هایش را دور نریخت. بوم هایش را آتش نزد. ورقی پاره نکرد. جوهری به دیوار نپاشید. تنها...زمان توی آن کارگاه کوچکِ وسطِ پذیراییِ خانه ایستاد گویی.

بیست سالگی ام عزا شد. بوم را پس فرستادند. مادر دستمال کشید. گلاب اش زد. اما افتاد توی انباری. بابا انداخت. از دستش کشید و پرت کرد توی انباری.بی حرف. مادر را می بینم گاهی...میان روز که می شود خورشید که میاید وسط آسمان و بابا چرتش می گیرد دور از چشم او خاک قلم ها را می گیرد و دانه دانه می بوسدشان.

هنوز گاهی نصف شب ها لای در می نشینم توی تاریکی. مثل حالا و به مرد سفید پوش فکر می کنم. به دف اش. دف را هم می شود دار زد؟ همه ی خانه را سکوت بیست و یک سالگی ام گرفته. سالگرد عزا است. عزای مرد سفید پوش و لبخند هایش. و من باز اشک می ریزم. سر روی زانو...
جرات نکردم به بابا بگویم که من می شنیدم. صدای قلمش را روی بوم...
هر بار که خواستم بگویم بغضم ترکید. این بغض لعنتی.
ساعت 1 و 2 نصفه شب است. صدای باز شدن قفلی می آید. همه جا تاریک است.ترس توی دلم خانه می کند.قلم و دفتر از دستم روی زمین می افتد. به دیوار می چسبم. چشمایم را می بندم و به هم می فشرم. اشک روی گونه ام خشک شده. هوشیار شده ام.

 بوی شیرینی در سرم می پیچد. عضلات منقبضم شل می شود. این بوی آشنا... ناگهان چشم های بسته ام باز شده گرد می شوند. گلاب...بوی گلاب است.
صدای باد می آید. درها به هم کوبیده می شوند.
گلاب...انباری...انباری...گلاب...
نور زردی آرام و سرک کشان می دود توی اتاق...لبخندی روی لب هایم می نشیند. خرس های روی لباس خوابم محو شده اند. سرتا پا سفید پوشیده ام. این صدای دف از کجا می آید؟

پی نوشت: به مناسبت سالگرد ۲۱ سالگی ام. تولدت مبارک سروناز...

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۲ساعت 2:12 توسط سروناز حکیمی |

می شود چرا نشود؟ با یک فیلسوف جوان هم می شود. زیر باران هم می شود.با یک تردید وهم آلود هم می شود. یک شک دکارتی ملعون! شاید اصلا عشقی نباشد. شاید اصلا قلبی نباشد. شاید اصلا همه ی این ها داستان باشند.

چرا همیشه باید عاشق باشیم؟ چرا باید تمامش را دوست داشته باشیم؟ چرا باید کور شویم؟ داد نزنیم؟ فریاد نزنیم. بحث نکنیم. سر یک چهار راه متروک جهنمی با یک نگاه زیرانداخته و عاری از جنون و مستیِ یک بوسه یِ دزدکیِ جا گرفته گوشه ی ذهنمان از هم جدا نشویم؟

شاید لازم است که گاهی تنها و بی کس شویم بازوهایمان را بقل کنیم...تو از آن سر چهارراه بروی من از این سر چهار راه.

تو شرق بروی من غرب. تو شمال شوی من جنوب. بغض کنم. سکوت کنی. اشک بریزم. مست کنی. روی لبه ی پشت بام قدم بزنی. دستانت را باز کنی از دو طرف و روی لبه ی پشت بام راه بروی.

مچاله شوم. دختر کوچولوی توی دلم پا به زمین بکوبد. جیغ بزند. موهای قرمز گیس کرده اش را کنار دماغ قرمز ورم کرده اش از هم باز کند. باز نشود. گره بخورد.

از لبه ی پشت بام پایین بپری. شیشه ی مشروب را روی زمین هزار تکه کنی. موهای گره خورده ی وز کرده اش را دور انگشت اشاره بپیچد. شکلاتش را گاز بزند.به حرف هایم گوش ندهد. به حرف هایت گوش ندهم. صدای بم مست کرده ات را بکشی و بگویی "لعنتی". چندشم شود. نخواهمت.

این اتوبان متروک را تنها، توی آغوش تیرچراغ برق هایی که نور زرد می دهند بالا پایین کنم. روشن خاموش شوند. کوتاه شوند. تنه ی فلزیشان گرم شود. توی گوشم زمزمه کنند...زیرآبت را بزنند. به دخترکوچولوی ول کز کرده روی جدول خیابانم شکلات تعارف کنند.فریبش بدهند.

نور زردشان را بتپانند توی چشمانم، شست و شوی چشمی ام دهند. مگر نمی دانی؟ من قلب ندارم. من چشم هایم می تپند. من چشم هایم داغ می شوند، عاشق می شوند...

مرا ببوس. مرا زیر همین تیرچراغ برق خیانت کار ببوس. مرا از چشم ببوس. بگذار این بار که تو شمال شدی من جنوب چشمانم خون بیفتد. ضربان چشمم بالا برود. عیبی ندارد. بگذار این من و این تو با شک دکارتی ببوسیم هم را. شاید همین فردا ثابت شود که عشقی نیست. شاید همین فردا یک فیلسوف جوان که تو باشی فرضیه ی تمام شدن عشق را پایان نامه ی تمام زوج های جوانی کند که زیر باران بدون چتر می دوند.

 چه کسی گفته من و تو حتما باید عاشق باشیم؟ گور پدر دکارت. مرا بی عشق ببوس. همین که چشمانم بدون تو قرمز شوند. خون بیفتند، نبودنت را با یک خط ممتد صاف پمپاژ کند...کافیست. مرا ببوس.

+ نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 22:28 توسط سروناز حکیمی |

 

                                

فرفره ی کوچکم می چرخد. سرمه ای، صورتی، سبز...می چرخد.
مردی بی صورت رو به من می نشیند. روی یک مبل چرم مشکی. مردی بی صورت با دست هایی دخترانه. می نشیند همان طور با گردن خم شده بدون چشم خیره می شود به من. مالیخولیا گرفته. مدام می گوید:
"نیست. نیست. پس کجاست؟"

نشسته ام. روی این صندلی ناراحت چوبی. وسط یک اتاق خالی سفید با در نیمه باز...نشسته ام.
یک فرفره...
بوی سیگار می آید. هوس برم می دارد. نگاهی به پشت سر می اندازم. یک مرد بی صورت دیگر درست در یک متری صندلی چوبی ام لمیده به دیوار پاهایش را دراز کرده، خم شده با دقت به فرفره خیره شده. کت راه راه به تن دارد.راه راه بنفش و اکر. چه آشناست این مرد.

فرفره از حرکت می ایستد. ازروی صندلی بلند می شوم. قدم از قدم برنداشته، چیزی را له می کنم. ناخواسته شاید. جیغ خفیفی می کشم. زیرپای کوچکم، زیر لاک سرمه ای ناخون هایم صورتک زنگ زده ی مردی است که دست های دخترانه ی سپید و بی مویش را هرچه دراز می کند به گونه هایم نمی رسد.
مرد بی صورتی که صورتک اش زیر پایم دو تکه شد.

پابندی به پا دارم که طلایی نیست. راه هم که می روم جیرینگ جیرینگ صدا نمی دهد. یاقوت ندارد. ازین سنگ های رنگ و وارنگ سنگین ندارد. تنها دکمه دارد. دکمه های ریز...یک نخ ساده پراز دکمه های ریز رنگی. 16 ساله که بودم مادربزرگم، یک پیرزن ساده که همیشه بوی گلاب می داد و برگ چای، قوزکم را بوسید و به پایم بست.

پاشنه ی برهنه ام به زمین نرسیده نخ نازکش همراه بند دلم پاره می شود...
مرد بی صورت لمیده به دیوار فرفره را از نو می چرخاند. صدای پاشیدن دکمه ها روی  صورتک تکه شده در اتاق خالی می پیچد. تشویشی وجودم را در بر می گیرد. خم می شوم دکمه ها را جمع کنم که دوباره صدا می آید: "کجاست؟...پس کجاست؟" مردک تکیه زده به آن مبل چرم براق حالا دو زانو روی زمین افتاده با دست هایش می جورد کف سفید و خالی اتاق را. بوی نا می دهد. یک کهنگی نمناک و یاس آور.

نخ نازک پابندم را بر می دارم. چمباتمه می زنم کنار مردک فرفره باز.
"سوزن...سوزن داری؟ باید بدوزم..."

"فرفره دارم"

"له کردم. صورتشو له کردم"

"خودش انداخت زیر پات"

"داره دنبالش می گرده"

نگاهش رااز فرفره می گیرد و با چشمان نداشته اش زل می زند به صورت نگرانم..."ساده...دخترک ساده...." و لبخند می زند. بدون چشم چه خوب لبخند می زند این مرد. چه آشنا...

صورتک تکه شده را از روی زمین برمی دارم.
آن سوی اتاق مردک بی صورت با دست های دخترانه ی کوچکش حالا دانه دانه دکمه ها را بر می دارد. لمس می کند. روی صورت خالی اش می کشد. دقیقا همان جا که باید لب داشته باشد و ندارد.
و صورتک توی دستم داغ می شود!
قطره اشکی آرام از گوشه ی چشمم می چکد روی صورتک.

دکمه از دستش سر می خورد و سرش گویی در پی من ناگاه بالا می آید. فرفره برای بار چندم از حرکت می ایستد.
"داره تورو بو می کشه...از روی اشکت..."
فرفره را توی دست می گیرم و از نو به چرخ می آورمش.
"از کجا می دونی؟"  دستی به یقه ی کتش که برگشته بود می کشد و صافش می کند.
"یه روز منم بو می کشیدم. اشک های دختری رو که...فرفره می فروخت..."

صدای مردک از آن سر اتاق می آید "نیست. نیست. پس کجاست؟"

نگاه خاکستری ام رنگ می گیرد به ناگاه. گوشه ی کت راه راه اش را می کشم. "صورتک ات کجاست؟" اشک توی چشمانم جمع شده. "دادم بهش یه فرفره خریدم"
قطره های اشک تند و تند از چشمم می چکد روی صورتک مردی که صاحب تمام مبل های چرم و براق عالم است و دکمه های پابند دست ساز مادربزرگ پیرم را با لب های نداشته اش می بوسد.

دستی به شدت پایم را می گیرد. سردی اش رعشه براندامم می اندازد. "کجاست..."
نمی گذارم ادامه دهد. صورتک را با ترس و لرز می دهم دستش و می دوم سوی در نیمه باز.

و تمام مدت که می دوم، نفس نفس می زنم و مدام به پشت سر نگاه می کنم، به مردی می اندیشم که یک روز بارانی صورتکش را به من داد و آخرین فرفره ام را خرید...مردی با کت راه راه...سیگار نیم سوز...نگاهی آشنا...

از دوردست صدای گریه ی مردی می آید...
"کجاست...دخترک فرفره فروش کز کرده گوشه ی چشمم کجاست؟"

 پی نوشت: بلایند رپتایل. وی نید تو تاک!

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی ۱۳۹۱ساعت 20:57 توسط سروناز حکیمی |

مطالب قدیمی‌تر